تبليغاتX
کافه رشت
قلب تو یکشنبه هفتم اسفند 1390 18:1
به جای تو قلبت هست
اما
نه به دیوار و پرده ها
نه به گلدان
نه به رو تختی
...
قلبت به اتاق خوابم نمی آید
هر روز
بیدار می شوم
و دست های دست خودم نیست
و سرم مثل شهاب سنگی
سوخته
تمام شده
به بالش سقوط کرده است
هر روز کنار زنی دیگر
بیدار می شوم
اول زیر کتری را روشن می کنم
و بعد
تا صدای سوت کتری
به قلب تو فکر می کنم
و به گوشه گوشه ی خانه نگاه می کنم
.
.
.
اسفند هزار و سیصد و نود
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

سه گانه ی تن زن چهارشنبه پنجم بهمن 1390 23:24
1 - در نور آبی مونیتور 

زن با تاریکی عجین است ، دست خودش نیست ، تاریکی مرطوب و گرم است ، غریبه نیست اما تازه است ، همیشه رازی در خود دارد ،خطوط در تاریکی گم می شوند و اشیا سئوال آلود می شوند 

زن هر چقدر که باصدا خودی است با دیدن بیگانه است ، زن حرف می زند حرف می زند می پرسد و می پرسد بی آنکه جوابی در میان باشد ، زن با پوستش می بیند با گوشش به خاطر می آورد و همبشه در تاریکی و عرق ریزان از دوستت دارم می پرسد 

مرد اما همیش در جستجوی وضوح است ، به اشیا نام می دهد و بر آنها نور می تاباند و جمله های ناتمام را با فعل و نقطه تمام می کند 

اینجا دراین اتاق هر دو رضایت داده اند که کمی دیگری باشند ، در نور ابی مونیتور زن لخت می شود مرکمر آبی زن را نگاه می کند و خطوط را تا گم شدن در تاریکی دنبال می کند مرد کوتاه نمی آید ادامه ی خطوط را خیال می کند زن هم آرام نمی گیرد می رود در تاریکی گوشه ی اتاق و عطر میزند  به تن آبی تیره اش ، بعد نزدیک میشود رنگ می گیرد و سرانجام روی تخت در سیاه آبی غلیظی گم می شود ، مرد نوک انگشتهایش را کشف می کند کشف دوباره تن خویشتن در تاریکی تن دیگری ، مرد به پوست خود اعتماد می کند کمی زن می شود تا ببیند تا وضوح مردانه اش را ادامه دهد ، زن نفس نفس می زند خطوط کش می آیند و اشکال تازه می شوند مونیتور استند بای می شود مرد در تاریکی غرق می شود 

2 - در اتوبان نیایش 

دست زن همیشه سرد است مرد مثل تمام مردها هرگز تعجب نمی کند زن مثل تمام زن ها دستش همیشه سرد است این یک اغواگری تاریخی است که با گذشت قرن ها بدل به یک ویژگی زیست شناختی شده ، دست زن سرد است تا مرد گرمش کند ، مرد دست گرم اش را روی دست زن می گذارد ، زن دنده را عوض می کند دست مرد جا می ماند ، زن در جستجوی گرما و امنیت نیست زن در جستجوی جستجو است .

3 - در سکوت تختواب 

نور از لای پرده روی تخت افتاده است زن نیست مرد به تختخواب نگاه می کند به گودی کوچک بالش نزدیک به دیوار و گودی بزرگ بالش دیکر ، ملافه ی سفید روی تخت در جای دست ها چروک خورده و جمع شده بدل به استعاره ای از درد و لذت شده مرد شروع به دیدن می کند نور و تاریکی در ملافه تا خورده اند در کمرگاه ملافه خطو نرم می شوند کم می شوند کش می آیند و کمی پایین تر پاها در هم محو شده اند مرد دلتنگ می شود نامی برای این حس ندارد زن می شود شروع به نوشتن می کند .

...

زمستان هزار و سیصد و نود 

افشار رئوف 

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

بايد در مورد اين فيلم صحبت كنيم جمعه شانزدهم دی 1390 14:53


....

بايد در مورد اين فيلم صحبت كنيم
(نوشته اي كوچك در ستايش فيلمي بزرگ)
...
باید درمورد کوین صحبت کنیم (WE NEED TO TALK ABOUT KEVIN)
محصول 2011
نویسنده و کارگردان : لین رمزی (Lynne Ramsay)
............
آقايان خانومها اينها صداهاي اين فيلم هستند
.
‌آقايان خانومها اين مردمي كه مي بينيد در هم مي لولند و مثل يك توده ي گوشتي بي هويت و بي چهره هستند آدمهاي دور و بر همه ي ما هستند كساني كه باعث تنهايي و درماندگي من و شما و كوين و مادرش مي شوند
.
‌آقايان خانومها اين رنگ قرمز گوچه اي و اين نور قرمز كه روي صورت مادر كوين افتاده تا پايان فيلم مدام در شكل هاي مختلف تكرار مي شود.
.
همين چند نماي آغازين كافي است در كمتر از دو دقيقه عناصري كه قرار است در تمام فيلم همراهي مان كنند معرفي مي شوند گويي كارگردان درابتداي فيلم يك يك شخصيت ها را روي صحنه مي آورد و معرفي مي كند
نور و رنگ و صدا كه در اين فيلم بار معنايي بخش بزرگي از انچه را كه قرار است در نهايت به مخاطب انتقال شود بر دوش مي كشند در همان نخستين نماها به ببينده معرفي مي شوند در يك شب مهتابي پرده اي سفيد را مي بينيم كه باد تكان مي دهد و صداي آبپاش ها و فواره هاي توي محوطه جلوي خانه صداي غالب صحنه است دوربين به آرامي به پرده نزديك مي شود و با رسيدن به پرده تصوير در نور سفيد محو مي شود در سكانس بعدي كه جشن گوجه و ازدحام آدمهاي غرق شده در رنگ قرمز كه چهره هاشان پيدا نيست و تن هاي نيمه عريانشان كه به هم فشرده ميشود قرمز استه محض تمام شدن اين سكانس صورت مادر را مي بينيم كه روي كاناپه خوابيده و نور قرمزي بر صورتش افتاه است بعد پاهاي استخواني مادر را مي بينيم پاها به پايه ميز كوچكي مي خورد كه كنار كاناپه است مي خورد و قوطي قرص ها به زمين مي ريزد .
We need talk about Kevin ، را فقط يك بار ديدم ، ديدن اينجا فعل مناسبي نيست در حقيقت من هنوز دارم توي اين فيلم دنبال راهي براي برگشتن به اتاق خودم مي گردم ، صداها ، كادرها ،‌تدوين ،‌نور پردازي ،‌انتخاب بازيگران ، طراحي صحنه و همه ي جزئيات اين فيلم بقدري دقيق و بي رحمانه اجرا شده كه مخاطب هيچ شانسي براي نجات پيدا كردن از گرداب اين فيلم ندارد ، داستان فيلم اقتباسي از يك رمان پرفروش با همين نام است رمان در مورد ارتباط پرتنش يك مادر و فرزند است يك رمان شخصيت كه بدون شك نويسنده اش خيلي از روانشناسي سرش مي شده ، من كه رمان را نخوانده ام و فكر هم نمي كنم به فارسي ترجمه شده باشد اما آنچه در اين فيلم و در برداشت لين رمزي كارگردان اثر مي بينيم به نظرم آنقدر سينماست كه به اثر استقلال مي بخشد بعيد مي دانم نويسنده اي بتواند به صداها و رنگ ها و صحنه هايي كه كنش داستاني در آن ها اتفاق مي افتد و پيش مي رود اينطور شخصيت ببخشد و از آن ها بعنوان عناصري فرمي با اين استادي استفاده كند . صداها در اين فيلم ما را توي كله ي شخصيت هاي اصلي يعني مادر و فرزند (كوين) مي برند ، استفاده از رنگ و نور قرمز و برخورد استعاري با صدا و رنگ و نور ، شكل روايت داستان كه از مجموعه اي از فلاش بك ها و جلو و عقب رفتن درزمان تشكيل شده و همه و همه مدام به ما يادآوري مي كند كه اين كارگردان است كه در تمام لحظه هاي فيلم حضور دارد.
هرچند در مورد داستان فيلم كلي حرف براي گفتن دارم اما چون نمي خواهم داستان لو برود چيزي نمي گويم برويد فيلم را ببينيد و برگرديد آنوقت بايد بنشينم و درباره ي : ما بايد درباره كوين صحبت كنيم ،‌صحبت كنيم
.
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

1
.
از آینه ها می ترسم 

حالا که عشق 

نیمی از صورتم را جویده است 

.
2
.
سگ لرز 

سیگار لرز 

من تهرانم 

که در قلب سنگی ام 

زلزله های نگفته ای دارم 

..

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

 .

.

من خاطره ی مردی بودم

که توی تنت گیر افتاده بود

 سرباز گمنام شجاعی بودم

یک سال تمام

یک تنه

توی آن چهار دیواری که از اولش هم  بوی مرگ می داد

از زمین و آسمان زیر ِ قرص های رنگارنگ و

موسیقی های  ریلکسیشن و

یوگا و

هم همه ی دوستانت

یک سال تمام  زیر خرید رفتن های بی خودی

زیر لاک هایی که دقیقن از آنها بدم می آمد

زیر

همه ی آتش ها

جنگیدم

تا کشته شوم

یک سال تمام

.

امروز صبح

درست اول آذر بود

نه بویی از من در تخت خوابت باقی مانده

نه فیلم ها و کتابها و دست نوشته هایم در گوشه ای

نه صدایم در گوشت

امروز صبح ، درست اول آذر

خورشید همان خورشید پیش از من است

پر از شادمانی گنگی هستی

و مردی که کنارت هنوز بیدار نشده

انگشت های تازه ای دارد

که توی موهای تازه ات

تمام دیشب را

قصه های تازه ای تعریف کرده است

امروز درست اول آذر است

و امشب اولین شب از آخرین ماه پاییزاست

تاریک که شد

شمع ها و عود را روشن می کنی

خانه را پر از موسیقی  مزخرفی می کنی

که در زمینه اش صدای دریا می آید

پنجره ها را می بندی

در ها را نیز

وبا چشمهای بسته  

خوب گوش می کنی

 صدای نفس می آید

صدای نفس نفس می آید

حالا از ترس کبود شو

و هرچه دلت می خواهد گریه کن

کسی به دادت نمی رسد

منم

که در تو نفس می کشم

خونسرد و آرام

مثل همه ی مردگان

.

.

افشار رئوف / آذر هزار وسیصد و نود

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

چند شعر از مجموعه ی : تخت خواب هیچ نفره چهارشنبه بیستم مهر 1390 21:18
1

.

با دستهای ام حرف می زنم
با پوست تو که دور است
سیگار لای انگشت
خودکار لای انگشت
درد از سرم گذشته
چیزی نمانده
 جز 

ته چای و ته سیگار
.

2

.

پس از عبور از این دریا
هیچکس نامت را بخاطر نخواهد آورد
از ساحل که نگاه کنی
هرجا پرندگان دریایی جیغ می کشند
هرجا که موج های دیوانه ای دارد
هر جا که آب تیره تراست
.

3

.

انار ها رسیدند

دست ها

نرسیدند

.

4

.

تو نیستی
من نیستم
پاییز است و
تخت خواب هیچ نفره
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

چند شعر از مجموعه ی : تخت خواب هیچ نفره چهارشنبه بیستم مهر 1390 16:48
1

.

كلماتي هستند كه هميشه دور سرت مي چرخند
اگر
سر به هوا باشي
مي بيني شان
در پس زمينه ي آسمان و درختان
.

2

رويايي بودم كه ديده شدم
تشنه بودي
بيدار شدي
فراموش شدم

.

3

درد تويي
زيرا كلمات تو اندكند
و چشمهاي تو بسيارند
اين قصه را
حرف حرف
تو بر پوست من نوشته اي

.

4

تو نیستی
من نیستم
پاییز است و
تخت خواب هیچ نفره

.

5

انارها رسيدند
دست ها
 نرسيدند

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

نوشته ای برای تشویق شما به دیدن فیلم Old boy 

.

اولد بوی 

کارگردان : پارک چان ووک 

محصول : 2003 کره 

.

جمعه بعد از شش سال یکی از دوستان قدیمی را دیدم و قرار شد همین شب ها یک فیلم خوب با هم ببینیم از من پرسید اولد بوی را دیده ام و جواب نه بود در حالی که خودش را می زد شروع کرد به  داد و قال که چطور ممکن است ،تو چطوراین فیلم را ندیده ای و داد و قالی که بیا و ببین خلاصه ساعت 11 امشب شروع کردیم و  چند دقیقه بعد از یک بامداد بود که فیلم تمام شد . از سینمای کره یک فیلم در ژانر وحشت دیده بودم که آن هم کار خوبی بود اسم اش یادم آمد می نویسم برایتان اما اولد بوی بدون شک نه تنها بهترین فیلمی بود (هست ) که از سینمای کره دیده ام بله یکی از بهترین فیلم هایی بود که تا کنون دیده ام آن هم درست در این روزها که دوباره خوانی داستایوفسکی را با جنایت و مکافات شروع کرده ام ، در حین دیدن فیلم وقتی هنوز نیم ساعتی از فیلم نگذشته بود به نظرم سینمای پارک چان ووک شباهت زیادی به سینمای تارانتینو داشت چه از نظر مضمون و چه از نظر تکنیک اما هرچه پیش رفتیم دیدم من این کره ای را خیلی بیشتر دوست دارم سینمای او انسانی تر و واقعی تر از سینمای تارانتینو است سینمای تارانتینو به نظرم خیلی به شهر بازی می ماند اما سینمای ووک به ما اجازه خندیدن نمی دهد . آدورنو در باره  کافکا گفته است : آنچه انسان را شگفت‌زده مي‌کند هولناکي آثار کافکا نيست، بلکه واقعي بودن آنان است.

گمان می کنم شبیه همین جمله را می توان در مورد سینمای ووک هم گفت. به نظرم همه چیز این فیلم خوب بود، بازی ها بخصوص بازی نقش اول مرد(دائیسو) بسیار عالی بود در صحنه ای که او در رستوران هشت پای زنده را می خورد به دوستم گفتم فکر نمی کنم هنریشه هایی که همچین کاری کرده باشند به تعداد انگشت های یک دست هم باشند ، فیلم برداری و بخصوص تدوین کار را هم خیلی دوست داشتم و از همه بیشترشیوه های خلاقانه روایی ای را که ووک انتخاب کرده بود مثلن در فلاش بکی که  دائیسو به مدرسه بر می گردد داستان واقعن خلاقانه روایت می شود ، ووک از رنگ ، کادر و معماری لوکیشن انتخاب شده هم به نفع روایت استفاده های خلاقانه ای می کند که من نظیرش را ندیده ام . در مورد داستان فیلم نمی خواهم چیزی بنویسم داستان فیلم بسیار جذاب است و نویسنده گره فکنی هایی کرده که باهر اشاره ای ممکن است قسمتی از جذابیت داستان از بین برود در دو سه وبلاگی که به فارسی در مورد فیلم چیزهای نوشته شده بود مفصل ترین نوشته ای که در مورد این فیلم توانستم پیدا کنم نوشته ای از حسین یوسفی بود که البته خیلی هم آش دهن سوزی نبود و جاهایی هم از آن اشاره های کلیشه ای به فرهنگ مردم شرق و انحطاط فرهنگی و اینها کرده بود که به نظرم خیلی مسخره آمد .جالب این است که همه گفته بودند فیلم درباره نفرت است اما به نظر من هر چند هسته ای مرکزی داستان انتقام و تنفر است اما  این تنفر و انتقام در این جا امری شخصی نیست انگار شخصیت های فیلم چاره ای جز انتقام و تنفر ندارند ، فیلم مرثیه ای برای انسان معاصر است من و تو  و او  ، همه ی ما .

ووک در دانشگاه فلسفه خوانده است فکر می کنم ما موضع گیری فلسفی او را بخوبی در این فیلم می بینیم انسانی که راه فراری ندارد ،انسانی که همه چیز را از دست داده است اولد بوی فیلم سیاهی است درست مثل دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم اما وقتی گره های داستان کم کم باز می شود مخاطب برای شخصیت به ظاهر منفی فیلم هم دل می سوزاند .


نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

راه هايي براي تكه تكه شدن سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 3:15
به ديگران ، به هيولاهايي كه هميشه رام خواهند بود اما هرگز خودي نمي شوند

...

((    راه هايي براي تكه تكه شدن  ))

.

صبح رنجور بيست و پنجم آبان است

صبح رنجور بيست و ششم آبان است

صبح رنجور بيست و هفتم آبان است

صبح رنجور بيست و هشتم آبان است

نه !

نمي خواهم شبيه شما باشم

بايد فرار كنم به جزيره متروكي

كه هر روز

فروتر مي رود

جزيره ي متروكي

با مردمك هاي گشاد وق زده

و پرده هاي سنگين كشيده

كه به زير سيگاري هاي واژگون و

ناله هاي اشباح بلند گيسو خوكرده است

واقعن اينها گريه آور نيست ؟

اينكه آدم از زهدان مادر

مغروق زاده مي شود

چشم باز مي كنيم

آب تا كمرگاهمان رسيده

خورشيد پيش از ما غرق شده

و باقي راه مرگمان را

بايد

در تاريكي طي كنيم

نه !

نمي خواهم شبيه شما باشم

شبيه روزهايي شده ام

كه دورشان را در تقويم خط مي كشند

روبروي بيمارستان

سيگارفروش گفت

عجب هوايي شده

و آسمان را نشانم داد

انگار يادم رفته بود

همه ي مريض هاي اين بيمارستان هم كه بميرند

آسمان آفتابي پاييز

آسمان آفتابي پاييزاست 

نه !

نمي خواهم شبيه شما باشم

نگاه كن !

تنهايي سوار بر استكان چاي

از سرزمين هاي سرد و مرطوب تاخته

بر صفحه صفحه ي زندگي ام گذشته است

واقعن اينها گريه آور نيست ؟

اين دايره هاي ناقص الخلقه ي حنايي رنگ

كه شعرهايم را لگد كوب كرده اند

اين زنان زنگ زده ي لرزان

مردان مه گرفته 

معشوقه هاي  خشكيده ي كمرنگ

لابه لاي در جستجوي زمان از دست رفته

معشوقه هايي كه زير تخت مان چپانده ايم

معشوقه هاي كه از ترس تكه تكه كرده ايم

لاي زباله هاي بي ربط

به سپورها سپرده ايم

واقعن اينها گريه آور نيست ؟

اينكه تو بر لبه ي تخت آرام نشسته اي

تنت را معطر مي كني

تا با اشتها بليعده شوي

اينكه من هر شب با تو مي خوابم و

خواب خود ارضايي مي بينم

اينكه من فقط عاشق دستهاي خودم هستم

اينكه تو فقط در عكس ها لبخند مي زني

وقتي اين همه وقت گريه نكرده ايم

يعني از چيزي خالي شده ايم

و اين واقعن گريه آور است

نه !

نمي خواهم شبيه شما باشم

تو چاي تلخ نوشيده اي

تو قهوه ي با شير  و شكر

تو اسپرسوي دوبل

من

خون مادرم را مكيده ام

و دنباله ي كابوس هاي پدرم هستم

پس فرار مي كنم

به جزيره ي متروكي كه هر روز

فروتر مي رود

با اين همه

همه ي ما

در آينه ي حمام

شبيه هميم

بي شكل

هيولاي خميري خوش اندام

گريه كن

بي ترس

در همه همه ي دوش

در مهي كه لايه لايه

سمباده مي كشد و

محو مي كند .

...

..

.

افشار رئوف

پاييز و زمستان هشتاد ونه

بازنويسي شهريور نود .

...

براي پيوستن به دوستان من در فيس بوك كليك كنيد

http://www.facebook.com/profile.php?id=100000361028422



نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

سي قصه از شاهنامه دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 22:51

به بهانه ي بيست و پنجم اردي بشهت روز فردوسي 

سي قصه ازشاهنامه (آفرين فرودسي )

دكتر محمد جعفر محجوب 

انتشارات مرواريد / چاپ سوم / 398 صفحه/6900 تومان 

...........

آفرين فردوسي (سي قصه از شاهنماه )  آخرين اثر دكتر محجوب است  درپيشگفتار اين كتاب ارزشمند به قلم خود ايشان آمده است :  (چون هدف اصلي اين اثر ،‌آشتي دادن جوانان و خوانندگان علاقه مند فارسي زبان با شاهنامه و آشنا ساختن آنان با روش سخن سرايي و شيوه نگارش كهن و باشكوه استاد طوس است .اين كتاب از مباحث تحقيقي ،‌بحث در مسائل مربوط به دانش هاي ادبي ،‌فصاحت و بلاغت ،‌گفتگو درباره نسخه  بدل هاي گوناگون و برتر نهادن يكي از آن ها ،‌كنجكاوي درباره اصيل يا الحاقي بودن بيت يا بخشي ازداستان ها و ديگر مباحثي كه مورد توجه ارباب ادب و كارشناسان فنون ادبي است خالي مانده است . )

آنچه  اين كتاب را بدل به يكي ار ارزشمندترين كتاب ها در باره شاهنامه و حكيم فرودسي كرده است  يكي همين همه فهم بودن و پرداختن به داستان هي كمتر معروف شاهنامه است . قصه هايي كه در اين كتاب گنجانده شده  قصه هايي است كه مخاطب غير تخصصي ادبيات كلاسيك ايران در بسياري موارد شايد نام اين قصه ها نيز بگوش اش نخورده اما همين مخاطب بعد از خواندن اين اثر گرانبها  پي مي برد كه شاهنامه تنها رستم و سهراب و هفت خوان و رستم واسفنديار نيست بلكه اين شاهكار بي بديل گنجينه اي است كه قسمتي بزرگي از هويت ملي ما را محفوظ نگه داشته است به گفته ي دكتر محجوب شاهنامه شناسنامه ملي ما ايرانيان است . جايي كه ما ريشه هاي فرهنگي مان را مي توانيم جستجو كنيم در اينجا منظور از فرهنگ همان است كه در زبان هاي غربي آن را Culture  و در زبان عربي ثقافت مي خوانند و آن عبارت است از مجموعه ي ميراث هاي معنوي يك قوم اعم از آنچه محصول عقل و ادراك يا زاده ي ذوق و عاطفه ي ايشان باشد.

ديگر نكته ي ارزشمند در باره ي آفرين فردوسي ،‌پنج مقاله ي ابتدايي اين كتاب است كه بسيار ارزشمند بوده و در فرصتي كوتاه آنچه نور براي پيمودن اين راه (دوستي با شاهنامه ) لازم است به مخاطب ارزاني مي دارد.

و بي شك مهمترين ويژگي اي كه اين كتاب را خواندني مي كند شكل ارائه قصه ها است ، متن اصلي شاهنماه به همراه توضيحات به جا و مختصر ارتباط با شاهنامه را براي مخاطب ايراني اي كه زير آماج كلمات وارداتي  هر روز قسمتي از زبان نياكان اش را گم مي كند  ممكن ساخته است .  يادمان باشد مسلمانان جز ايران هر كشوري را كه گشودند ،  نه  تنها مردم را به دين خود فراخواندند بلكه ،‌تازه مسلمانان ،‌زبان عربي –زبان دين و كلام خدا و در عين حال زبان قوم غالب – را نيز پذيرفتند و رفته رفته زبان اصلي خويش را از ياد بردند.سوريه و لبنان فعلي جاي گزين فنيقيه است : نخستين قومي كه الفبا را اختراع كرد و گامي بزرگ در راه پيشرفت فرهنگ بشري و تعميم سواد و آموزش خواندن و نوشتن برداشتند،‌اما امروز آنان خودرا جزو ململ عرب به شمار مي آورند . مصر با شش هزار سال تمدن ،‌كشوزي كه پديد آمدن جامعه و استقرار پادشاهي در آن سه هزار و پانصد سال پيش از نخستين شاهنشاهي ايران است ،‌امروز زبان اصلي خود را از ياد برده است .و مصريان خودرا عرب مي شمارند . ايران نخستين كشوري است كه در برابر هجوم اعراب ، اسلام آورد اما هرگز عربي سخن نگفت و نه نها زبان خود را نگاه داشت بلكه پيشرفت اسلام به سمت شرق به زبان فارسي بوده و هست .و يادمان باشد كه اين فرودسي بود كه داستان هايي را كه پيش از او به مدت دو هزار سال مردم ايران سينه يه سينه از سلف به خلف انتقال داده اند  را جمع آوري كرده و چنين دلپذير ساخته است .جاذبه ي سحرآميز اين داستان ها  به حدي بوده كه در صدر اسلام شهرت آن تا جزيره العرب رسيده بود و مردي از دشمنان جدي اسلام ورسول اكرم به نام نضربن حارث كه موسيقي مي دانست و داستان مي سزود سفري به ايران كرد و داستان هاي رستم و سهراب و رستم و اسفنديار را از ايران براي اعراب به ارمغان آورد و هم زبانان خود را تشويق مي كرد كه به سخنان محمد گوش فرا ندهند كه وي حديثي خوشتر از آن را از ايران براي ايشان آورده است . كار به جايي كشيد كه  پيغمبر دستور داد سراو را بزنند و داستان سرايي و قصه خواني از همان روزگار در اسلام تحريم شد .

در پايان اين نوشته مي خواهم خودماني ترحرف بزنم آنچه بسيار ديده ام و مي بينم جواناني هستند كه كوروش كوروش مي گويند و داد اريايي بودن و زنده باد ايراني و مرده باد انيراني سرمي دهند و اسلام و اعراب را عامل تمام بدبختي هاي امروزو گراني و تحريم اقتصادي و فلان و بهمان مي دانند اما همين عزيزان كه خود را عاشق فرهنگ آريايي مي خوانند و از جشن مهرگان و الخ حرف مي زنند در هر دو جمله شان دو سه كلمه ي فرنگي خودنمايي مي كنند و اينگونه حرف زدن را مايه مباهات مي دانند. با زبان مادري مان مهربان تر باشيم و اينطور كمر به نابودي اش نبنديم ، شاهنامه ي امروزي با آنكه ده هزار بيت اش از ميان رفته و اكنون پنجاه و دوهزار بيت است  اما بخاطر به نظم بودنش و وجود وزن و قافيه از تحريف بدور بوده و مي توان مطمئن بود كه قسمت اعظم انچه اكنون مي خوانيم همان چيزي است كه از قلم فرودسي تروايده اگر هر بيت را داراي ده كلمه بگيريم پانصدو بيست هزار كلمه فارسي در اين گنجينه ي بي مانند براي ما به يادگارمانده است .

به اميدروزي كه شاهنامه خواني در كوي و برزن و خانه  امري هر روزه باشد

زنده باد ايران و ايراني و درآرامش باد روح بزرگ مرد ِ ادب پارسي

 

...

افشار رئوف

اردي بهشت 1390 خورشيدي

منابع و ماخذ :

آفرين فردوسي / دكتر محمد جعفر محجوب / نشر مرواريد /

ادبيات عاميانه ي ايران – جلد اول / دكتر محمد جعفر محجوب / نشر چشمه

 

 

  


نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

the banana inside یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 21:24
ببین دوست عزیز خدا هم وقتی می خواست موز رو خلق کنه مطمئن باش یه تصوری از موز داشت مثلن حدس می زد رنگش باید یه چیزی تو مایه های سبز تا نارنجی همون وسط مسطا باشه یا اینکه پوست اش رو باید اینجوری اینجوری اینجوری کند یه همچین چیزایی یا در بدترین حالت اش یه حس موزی داشت یه چیز موزی توی خودش حس می کرد، می گیری چی می گم که ، یعنی می خام بگم این سئوالت خیلی مسخره است که من برای خلق اون شاهکارم باید چه خط مطالعاتی داشته باشم یا چی کار کنم .
اصلن اینجوری نیست شاید باید من این سئوالت رو با یه سئوال دیگه جواب بدم :
تو اصلن توی خودت اون موز رو حس می کنی ؟
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

پرونده ی اتاق بیست و شش (صفحه ی دوم ) سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 14:23
دو

.

بعضی سئوال ها هستند که هیچ جواب دیگری به جز همان جواب موجود ندارند ، بی شک بهترین شکل جهان و پدیده ها همین شکل موجود نیست اما بدون هیچ شکی این تنها شکل ممکن آنها بوده که هست من هرگزنفهمیدم و نخواهم فهمید که اگر اولین زنی که با او به بستر رفتم ازمن چند سال بزرگتر و پر تجربه تر نبود آیا دریافت و احساس و تعریف من از هماغوشی همین بود که حالا هست یا نه ؟ آیا اصلن تعریف من از زن چیز دیگری نمی شد ؟ اینها ازهمان سئوالها یی هستند که هیچ جواب دیگری به جز همان جواب موجود که برایشان اتفاق افتاده است ندارند.انگار کسی هرگزبه جواب این سئوال ها فکر نکرده است انگار بین جواب و سئوال هیچ فاصله ای نیست مثل کتاب تستی که قبلن کسی آن را حل کرده است آدم سئوال را می بیند و بلافاصله می بیند که گزینه الف را تیک زده اند و می پذیرد و آن تیک هرگزاززندگی آدم پاک نمی شود شاید مهمترین چیزی که ما را از هم دور و دورتر کرد این بود که من اولین مرد زندگی ِ او بودم و تعریف و تصور ِ او ازعشق و مرد بخاطر رفتارهای عجیب و ضد و نقیض من تعریف نا تعریف و وارفته ای شد گاهی بشدت احساس گناه می کنم و در اولین فرصت می زنم زیر گریه یک روز آنقدر به نیوشا فکر کرده بودم که داشتم دیوانه می شدم از آن روزهای گرم تابستان بود که آدم دلش می خواهد پوست اش را هم ازتن در بیاورد فکر اینکه او الان و در این لحظه دارد چه می کند داشت دیوانه ام می کرد مطمئن بودم که او دارد به من فکر می کند و گریه می کند اوخیلی بد گریه می کند زن ها ی زیادی توی آغوش من گریه کرده اند اما او خیلی بد گریه می کند خودم را به قبرستان رساندم و کنار قبری نشستم و شروع کردم به زار زار گریستن اول آرام گریه می کردم بعد کم کم شروع به حرف زدن با نیوشا کردم و بلند هق هق می کردم هنوزهم گاهی فکر می کنم که او با آن روحیات بشدت رمانتیک اش حالا چطور کنار می آید با دنیای بدون ِ من شاید این فکرها از اعتماد به نفس احمقانه ای باشد که همه ی مردها کم و بیش دارند شاید هم بخاطر آن نیمه ی زنانه ی من باشد که گاهی او می شوم و می بینم نمی توانم مرا فراموش کنم دلم برای او و هر مرد دیگری که بعد ازمن او را تصاحب کند می سوزد ازآن مرد دیگر بدم می آید او کودن و احمق است و سال ها طول می کشد تا حالت های نیوشا را بفهمد شاید هم هرگزنفهمد که او وقتی با چشمهای نیم بسته نگاهش می کند و بعد به آرامی چشمهای اش را می بندد یعنی چه ، دلم برای نیوشا می سوزد و ازآن مرد کودن حالم به هم می خورد.

...

ادامه دارد
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

پرونده اتاق بیست و شش چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 20:32

یک 

....

بعضی روزها هستند که آدم هرگز یادش نمی رود ، مثلن همیشه یادش می ماند سه شنبه ساعت دو بعد ظهر ، اینها معمولن زمان های کامل هستند یعنی زمانی که وقتی به آن می گویید زمان منظورتان فقط زمان نیست بلکه این سه شنبه ساعت دو بعد از ظهر شامل مکان و عمل هم می شود  درست تر بگویم اینطور می شود سه شنبه ساعت دو بعد ازظهر رشت کوچه ی احسان دوست من اولین زن عمرم را بوسیدم انگار این لحظه ها ، این روزها این ویژگی  ِ عجیب را دارند که همیشه می توانند حضور داشته باشند و خود را به زمان حال تحمیل کنند و تعریف این لحظه را عوض کنند یعنی من اکنون در این لحظه زندگی می کنم بعلاوه ی آن لحظه و آن لحظه های دیگر ، هر چقدر که آدم چنین زمان های کامل بیشتری داشته باشد آن وقت سنگین تر می شود و وزن زمان و مکان را روی شانه هایش حس می کند همین حالا که دارم می نویسم که حالم بهتر شود و بقول شما بتوانم خودم را جمع کنم بتوانم خودم را مکان یابی کنم  متاسفانه هرچه بیشتر دارم خودم را از دست می دهم و گم تر می شوم چطور می شود که صدها زمان و مکان و انسان و حالات ، صداها و لبخندها و درجات مختلف نرمی یا زبری پوست آدمها در من حضور داشته باشد و من بتوانم بدانم کدامشان واقعی است واقعی تر است دلم فقط می خواهد سیگار بکشم و سکوت کنم تا آنها به زندگی شان ادامه دهند دیدن زیستن آنها در همین اتاق کوچک رو به حیاط و کنار من آرام ام می کند واگر به حرف های شما گوش کنم دوباره باید گریه کنم  آنقدر گریه کنم که حالم بد شود متاسفانه من آدم با سوادی هستم و همه ی این چیزها را می دانم ، یک زمانی برای من هم نوشتن نوعی خود روان درمانی بوده وقتی فکر می کنم یا بهتر است بگویم وقتی نگاه می کنم می بینم وقتی صادقانه و بدون نقاب می نوشتم حالم خیلی خوب می شد این احساس که آدم درون خودش حس کند آدم بهتری است احساس معرکه ای است بعد از نیوشا که آن هه روز و ماه و سال را با او بودم خیلی فکر کردم ازخودم پرسیدم چطور شد که آن همه عشق و زندگی ناگهان غیب شد و من به این جا رسیدم که یک روز ازخودم بپرسم : من اینجا چه می کنم ؟ این سئوال فکر می کنم خطرناک ترین و در عین حال اساسی ترین سئوال ممکن باشد این سئوال یعنی کسی گم شده است یا من  ِ پرسنده دور شده ام و گم شده ام  یا اینکه من  ِ  پرسنده  ایستاده ام و جهان من مکان ها ی آشنای من گم شده اند نا آشنا شده اند در هر حال فرقی نمی کند در هر حال کسی که این سئوال را می پرسد یعنی در جایی ایستاده است که به آن تعاق ندارد گاهی از خودم ترسم می گیرد گاهی حس می کنم این حس هایی که در من است خیلی زنانه و شکننده اند یعنی همه ی مردها همینقدر لرزان و شکننده اند یا من چندان مرد نیستم یک روز ازخودم پرسیدم اینجا چه می کنم مدتها بود که نمی توانستم با نیوشا حرف بزنم  می دانستم که هر جمله ازحرف های درهم برهم و ازهم گسسته ی من ذهن او را روزها مشغول می کند آخرین باری که چند جمله ای با او حرف زده بودم را هرگز از یاد نمی برم بعد از یک معاشقه ی طولانی همینطور دوش نگرفته دلمان خواست برویم زیر آسمان ابری رشت قدم بزنیم یکی ازآن سوال های احمقانه ای را که همیشه زنها می پرسند پرسید و من که هنوز نمی دانستم گاهی بهتر است فقط یک زن را ببوسی نه آنکه به سئوالش جواب بدهی جواب دادم بعد ازآن روز و دیدن آن همه غم توی چشم زنی که دوست اش داشتم دیگر هرگزنتوانستم با نیوشا حرف بزنم کم کم یاد گرفتم که چطور با زنی که عاشق اش بودم حرف نزنم و با خودم حرف بزنم و در تمام آن روزها ، آن روزهای آرام و قشنگ ، ما ازهم دور می شدیم تا اینکه ناگهان خو را اینجا پیدا کردم ، من اینجا چه می کنم ؟ واقعن من اینجا چه می کنم ؟

...

ادامه دارد 


نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

ادوارد هاپر عزیز ، اینا دوستای مجازی من هستن :دوستان مجازی  ایشون ادوارد هاپر هستند این روزها آروم ام می کنند ....روایت گر تنهایی من ، تو ، ما

  خیلی آثار  دیگه ازش بود و هست اما من این کار رو انتخاب کردم که تووش تنهایی و گیرافتادگی انسان معاصر در نگاه اول دیده نمی شه ، می دونم که مجله حرفه هنرمند سه تا مطلب راجع بهش منتشر کرده که هر سه تا ترجمه است هنوز نخوندمش نمی خام راجع به هاپر بخونم ترجیح می دم فقط نگاه کنم و نگاه کنم و خودم قصه هاش رو بنویسم می خام هاپر خودم رو داشته باشم نه هاپری رو که اونا می گن که نشریات تخصصی می سازن  این نقاشی هاپر مثل ِ : دختر پشت چرخ‌خیاطی. ، نیست مثل :تابستان داخلی ، نیست ، مثل : کوپه سی واگن دویست و نود وسه ، نیست ، مثل : اتومات نیست من اینکا رو خیلی دوست دارم اسم اش هست : عصر آبی ...اسم اش مهم نیست به قیافه ی آدم ها نگاه کنید ...و به دلقکی که توو مرکز کادر توجه بیننده رو بیشتر از هر عنصر بصری دیگه ای به خودش جلب می کنه با کنتراست شدید اش کنتراست بصری و موضوعی ، نور صحنه نور زرد عصر به بازوهای زنی که سرپا هست نگاه کنید به سر مردی که پشت اش به ماست مرد تنومدنی که لباش نظامی به تنش و گردن سرخی داره و به پشت زنی که پشت به ماست و گوشه سمت راست کادر نشسته روبروی یه مرد بورژوا ، همه ی نورها همون نور زرد و خسته ی عصر هستن اما نوری که با دلقک تابیده نور روشن نیم روزه

باز هم به آدم ها نگاه کنید

 هاپر ما رو دعوت به دیدن و سکوت می کنه ما در برابر نقاشی هاش بیشتر و بیشتر مکث می کنیم و قصه پردازی می کنیم هاپر ما رو دعوت به تخیل می کنه و سکوت

به مرد تنهایی که گوشه ی سمت چپ کادر نشسته نگاه کنید با یه شیشه مشروب ارزون قیمت رو میزش به کاگرای کشتی می مونه آره اونو می شناسم اون یه کارگز کشتی ِ که نه زنی داره و نه بچه ای نه حتی رفیقی همه چی به نظرش مسخره است مدام سیگار می کشه سیگار می کشه سیگار می کشه و با مشروبهای ارزون قیمت دنیا و آدم های توش رو فراموش می کنه اون با یه خط با یه دیوار از همه ی آدم های دنیا جدا شده ، پشت کرده به همه و توو خودش فرو رفته با خودش حرف می زنه ، اون دوتا که گوشه سمت راست کادرن سطحی ترین آدم های کادرن سمت چپ بودن اون کارگر و سمت راست بودن اون بورژوا هم می تونه بی دلیل نباشه فکر می کنم  ما با یه کنایه ظریف روبرو هستیم اما این دوتا بورژوای سمت راست کادر که نوشیدنیشون هم با بقیه فرق داره و لباس پوشیدنشون هم به اون ها نگاه کنید ببیند چطور دارن به دلقک سفید پوش ما نگاه می کنند ، همونطوری که آدم به یه شی خالی از معنی نگاه می کنه به چشمهای مرد نگاه کنید به زوایه کج شدن گردن زن دقت کنید ...اما آیا هیچ شی ای خالی از معنی هست ؟ آیا معنی ، مدلول مستتر نیست ؟ آیا مخاطب نیست که کاشف معنی

       می شه ؟ مخاطب -فاعلی که قوه ی شناخت رو در خودش کشف کرده آیا  کشف معنی  و درک معنی پدیده ها نیست که ما رو مالک زیبایی نهفته در اون ها می کنه ؟آیا تنها شکل دیدن که منجر به کشف معنی(بخونید زیبایی) مستتر در پدیده ها می شه دیدنی مسئولانه و خودآگاهاننه و مکث نیست ؟دیدن با دوچشم باز و ایستادن در برابر پدیده ها ، آیا مکث از جنس زندگی و عبور از جنس مرگ نیست ؟ یک بار دیگه به زاویه ی گردن زنی که در گشوه ی سمت راست کادر هست نگاه کنید . داره از گوشه ی چشم نگاه می کنه شاید دزدکی  این شکل نگاه کردن به یه جمله خبری می مونه  فقط راجع به هستن و نیستن پدیده ها بهت خبر می ده ، اونجا یه دلقک هست ...همین ، اون شکل نگاه کردن به چیستی نفوذ نمی کنه

اما برای من به شخصه جالب ترین قسمت این نقاشی یک سوم میانی اون هست جایی که سه مرد متفاوت از سه تا جهان متفاوت رو بروی هم نشستن دلقک عزیزم ، مردی که لباس نظامی پوشیده و پشت اش به ماست و انگار داره به زنی که ایستاده نگاه می کنه با اون گردن سرخ اش  و قرار گرفتن سرش درست زیر سینه های برجسته ی زن معلومه که نگاهش پر از شهوته مرد دیگه با اون گلاه و ریش آدم رو به یاد نقاش های اواخر قرن نوزده می ندازه و توجهش به دلقک ، اما دلقک نگاه غمگینی داره انگار داره به دستهاش نگاه می کنه ...صندلی و تنگ مشروب اجازه نمی دن ما بدونیم توی دستهای دلقک چیه ، هاپر باز هم از ما می خاد که خودمون قصه اش رو بنویسیم ، راوی اصلی این نقاشی فکر می کنم من و دلقک هستیم و هم ی اون های دیگه شخصیت های مکمل این قصه هستند پاورقی های تاثیر گذار که نمی شه از متن جداشون کرد ،زنی که سرپاست با اون آرایش تندیه دلقک دیگه است دلقکی که لباس من و شما رو پوشیده دلقکی که بطرز غمناکی مضحکه با خالی بودن اش از هر احساسی با نگاه مرد نظامی با سینه های برجسته اش همه ی اینها اون رو بطرز غمناکی مضحک می کنند  دوباره به عصر آبی  نگاه کنید ببینید چنتا دلقک توو این کادر می بینید  ، فکر می کنم  عصرذ آبی هجویه ی انسان معاصر باشه

چی ؟ مرثیه انسان معاصر

خب اینها خیلی به هم نزدیکند وقتی در برابر عصر آبی می ایستی و نگاه کردن رو زندگی می کنی

.....

.....

اولین روز زمستان هشتاد و نه

افشار رئوف

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

این تنهایی لجوج شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 23:11

گاهی دلم برای خودم می سوزد و فکر می کنم که همه ی این تک و تایی که می کنم برای این است که کسی ناتوانی مرا نبیند بعد وقتی این تک و تا و جان دادن مداوم را در دیگران می بینم ، می فهم ام که چقدر مضحک و غمناک است و بیشتر حالم بد می شود ،

 پنهان شدن پشت صورتکی که قهقه می زند

 پنهان شدن پشت صدایی که پر از انرژی و زندگی است

 پنهان شدن پشت مردی که قوی است

 تازگی ها از سفر که بر می گردم بدتر هم می شوم 

به خانه که می رسم تووی حمام و زیر دوش سیگار خیسی می کشم  و این آخرین چیزی است که کمی فقط کمی آرام ام می کند 

می خوابم و بیدار می شوم و می بینم حالم بد است می بینم از آدم ها خسته ام  از خانه بیرون نمی آیم و خودم را گوشه ای قایم می کنم و می بینم حالم بد است

اتاق را تاریک می کنم که چیزی نبینم و حس می کنم که حالم بد است

می می زنم و خیام می خوانم که حس نکنم که جایی دیگری باشم به لحظه لحظه ی زندگی ام پرتاب می شوم

حافظه ام را ویران می کنم که نباشم که شکلی از نبودن را نفس بکشم و در خلاء دلتنگ همین آدم هایی می شوم  که حالم را بد می کنند 

به خودم می گویم  بعضی ها مثل همان سیگار زیر دوش اول صبح و آخر شب خوب اند و بر می گردم

...

توی همین حال بد دیدم زیر آخرین شعر وبلاگم یک رفیق این جمله ها را نوشته و حالم بهتر شد :

منتظر شعرهاي بعدي شما هستيم. لطفا به زيبايي مرخصي ندهيد ..كاري هم براي مداواي اين تنهايي لجوج نكنيد ..همين ها ديگر..

 

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

من یکشنبه دهم مرداد 1389 9:44
تو همیشه داری می دوی 

 دور می شوی 

ته کوچه ای که برف می بارد 

شادمانه 

لی لی کنان 

با کفشهای چرمی زمستانی 

کفشهای قهوه ای سوخته 

که در برف خاموش می شوند

به تنهایی ام نگاه کن 

به همه ی لیوان های خانه ام 

که بوی سیگار می دهند

من یک رمانتیک احمقم 

که می داند یک رمانتیک احمق است

و دهان غمگین اش را

پشت سبیل انبوه اش 

پنهان کرده است

کودکی کهنه 

که پشت پیچ کوچه پنهان شده 

و هیچکس پیدای اش نمی کند 


نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

... چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 22:34
رها

مثل شكسته پكسته هاي يك ليوان

كف آشپزخانه ولو شده اي

ديگر به هيچ كار نمي آيي ؟

جز آنكه

آفتاب در تو مي رقصد

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

نمايشگاه كتاب 89 / رمان و داستان خارجي شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 11:2
رمان خارجي

.
1 . زندگي در پيش رو
نويسنده : رومن گاري
مترجم : ليلي گلستان
ناشر : بازتاب نگار / ويراست دوم ، چاپ دهم / 217 صفحه / 3300 تومان
اين از آن رمانهايي است كه تا حالا به هركسي پيشنهاد كرده ام مشتري شده است ،رمان از زبان پسر بچه اي به نام محمد (مومو) روايت مي شود در بيست صفحه ي اول كتاب محمد مي خواهد همه چيز را با سرعت بگويد ، پس درهم و برهم حرف مي زند و مي خواهد مثل آدم بزرگ ها حرف بزند و به همين دليل جمله بندي هايش از لحاظ دستوري گاه غلط است و ذهن خواننده در آغاز كمي مغشوش مي شود اما بعد به روش گفتار او عادت مي كند .
با هم چند جمله اي از متن داستان را مي خوانيم :
هنوز نمی دانستم که بعدها پلیس خواهم شد یا تروریست. این را بعدها که بزرگتر شدم خواهم فهمید. ... اما کشتن را خیلی نمی پسندم، برعکسش را ترجیح می دهم. نه، چیزی که دوست دارم، این است که کسی بشوم مثل ویکتور هوگو. آقای هامیل می گوید با کلمات می شود همه کار کرد، بی آنکه کسی را به کشتن بدهیم. به وقتش خواهیم دید. آقای هامیل می گوید کلمات از هر چیزی قوی ترند. اگر عقیده ی مرا بخواهید، می گویم اگر جوانک ها تفنگ به دست دارند به خاطر این است که وقتی بچه بوده اند کسی بهشان محل نگذاشته؛ نه کسی آن ها را دیده و نه کسی آن ها را شناخته. ... حتی هستند بچه هایی که مجبور می شوند از گرسنگی بمیرند تا کسی بهشان توجهی بکند. بعضی هایشان هم گروههایی تشکیل می دهند تا توجه جلب کنند ... رزا خانم می گوید زندگی می تواند زیبا باشد ، اما هنوز کسی آن را زیبا ندیده و فعلا باید سعی کنیم که خوب زندگی کنیم. آقای هامیل هم چیزهای خیلی خوبی از زندگی برایم گفته، مخصوصا از قالی های ایرانی."
به قول ليلي گلستان مترجم اين كتاب : از اين كتاب بسيار خواهيم آموخت و همين ما را بس.

2 . عامه پسند
نويسنده : چارلز بوكوفسكي
مترجم : پيمان خاكسار
ويراستار : احسان نوروزي
ناشر : چشمه / چاپ اول : بهار 88 / 198 صفحه / 4000 تومان
چارلز بوكوفسكي نويسنده ي محبوب من است نوع نگاه او به محيط پيرامونش و آدمها و زندگي هرچند پوچ انگارانه است اما واقعي و قابل لمس است ، از پاييز 87 كه مجموعه شعر سوختن در آب غرق شدن در آتش را از او خواندم آن هم درست وسط كوير بايد از همان آشنايي عجيب غريبمان مي فهميدم كه قرار است خيلي رفيق شويم ، عامه پسند آخرين رمان بوكوفسكي است كه در 1994 منتشر شده متاسفانه در ترجمه بخاطر سانسور مترجم مجبور شده خيلي از كنايه ها و ناسزاها را حذف و يا تعديل بكند
رمان از زبان نيك بلان كه يك كارگاه خصوصي است روايت مي شود هرچند اين رمان ماجرايي پليسي دارد اما  نبايد آنرا در دسته ي رمانهاي پليسي قرار بدهيم در اين رمان نه جنايتی اتفاق مي افتاد و نه نيك بلان كارگاه و شخصيت اصلي اين داستان شباهتي به كارگاه هايي كه تا حالا ديده ايد دارد او پيرمردي دست و پا چلفتي است كه ... نام اصلي  این رمان پالپ است كه در حقيقت اسم مجلات مبتذل و بي ارزشي است كه روي كاغذ كاهي چاپ مي شوند . اين كتاب را زودتر بخوانيد قبل از اينكه تب بوكوفسكي همه را بگيريد و ببينيد يقنعلي بقال هم دارد بوكوفسكي مي خواند .

3 . كوتولهنويسنده : فابيا پرلاگركويست
مترجم : حسين گلابيان
ناشر: نشر چشمه / 312 صفحه / 3200 تومان
راوي داستان اول شخص است ،كوتوله اي كه در يكي از دربارهاي ايتالياي قرون وسطي زندگي مي كند و كوتوله ي مخصوص پادشاه است ، رمان از زاويه ديد همين كوتوله روايت مي شود ، كوتوله لبريز از تنفر است و نگاه او براي ما آشناست چون هر يك ما از يكي از همين كوتوله ها درون خودمان داريم .
عبارتي از متن كتاب :
"عشق" و "مرگ" موضوعات مورد علاقه ي اين مردم بوده و آن ها گريه كردن به خاطر آن را دوست دارند؛ به خصوص اگر "عشق" و "مرگ" در هم آميخته و همراه شده باشند.
.

داستان كوتاه خارجي

1 . اتوبوس پير
نويسنده : ريچارد براتيگان
مترجم : عليرضا طاهري عراقي
ناشر : مركز / 1388 / 194 صفحه / 3400 تومان
اهالي ادبيات يا آنطور كه خودشان مي گويند :ادبياتچي ها ، حتمن برايتگان را مي شناسند و خيلي هم راجع به اين نويسنده آمريكايي حرف مي زده اند و مي زنند البته طيف ديگري هم هستند كه راجع به او حرف مي زنند كه همان مثلن روشنفكران ريغووی مو قشنگ و در مورد خانومها خانومهاي كچل مانتو قشنگ هستند كه بگذريم اما چرا اين هر دو دسته را نام بردم و با اينكارم جان خودم را به خطر انداختم
من وقتي مي خواهم با نويسند ه اي آشنا شوم اول خوب اطلاعات جمع مي كنم راجع به معروفترين و بهترین كارش و مي روم درست سراغ همان بهترین كار طرف در مورد براتيگان همه مي گفتند بهترين كارش كه شاهكار است : صيد قزل آلا در آمريكا ، است و من هم خواندمش و با كمال اعتماد به نفس مي گويم به نظرم هيچ شاهكارييتي در اين رمان نديدم يك رمان معمولی که پر از توصیف  مکان ها و پر از اسم رودخانه هاي آمريكاست و در آن اشياءدقيق توصيف مي شوند  و البته از انصاف هم نگذریم که گاهی توصیفات یبسیار جالبی دارد مثلن توصیف آـن توالتی که  سازنده اش 9745 تووش ریده بود ولی  من یک شاهکار تاثیر گذار ندیدم فقط یک رمان تقریبن خوب دیدم  ، البته شايد ترجمه پيام يزدانجو نتوانسته همه ي آنچه را در زبان مبدا بوده منتقل كند كه با توجه به اينكه مي گويند نثر براتيگان خيلي خاص است بعيد نيست اما آنچه من ديدم هرگز در حد و اندازه هاي يك شاهكار نبود و تا اينكه مجموعه داستان كوتاه اتوبوس پير را خريدم و همانجا توي كتاب فروشي بدر شروع كردم به خواندن يكي از داستان ها به نام : قهوه
معركه بود . از دستش ندهيد
و البته اگر اتوبوس پیر را خواندید و با من همعقیده بودید که براتیگان خواندنی است آن وقت بروید سراغ شاهکارش (البته از نظر من ) یعنی : در قند هندوانه با ترجمه مهدی نوید یک رمان اعجاب انگیز و خلاقانه 
.


2 . موسيقي آب گرم
نويسنده : چارلز بوكفسكي
مترجم : بهمن كيا رستمي
ناشر : ماه ريز / 1385 / 120 صفحه / 1400 تومان
قبلن هم بهتان گفتم كه بوكفسكي نويسنده ي محبو من است پس تعجب نكنيد اگر باز هم نام او كتابه هايش را در اين نوشته ببينيد
موسیقی آب گرم اگر اشتباه نكنم اولين مجموعه داستان هاي بوكفسكي بوده كه در ايران چاپ شده كتاب از 12 داستان كوتاه تشكيل شده كه از از دو مجموعه گردآوری شده اند: South of No North و Hot Water Music


3 . كجا ممكن است پيدايش كنم
نويسنده : هاروكي موراكامي
مترجم : بزرگمهر شرف الدين
ناشر : چشمه / 1388 / 168 صفحه / 3000 تومان
هاروكي موراكامي در همين يك سال گذشته ناگهان به نويسنده اي نام آشنا در ايران تبديل شد فكر مي كنم اول همين مجموعه داستان كوتاه از او وارد بازارشد و بعد رمان كافكا در كرانه كه البته كافكا در كرانه قبل از كجا ممكن است پيداي اش كنم ترجمه شده بود كه با عنايت ويژه متوليان فرهنگ اين مملكت اجازه چاپ نداشت . اين مجموعه از 5 داستان تشكيل شده يادم هست جايي از قول مترجم اين مجموعه شنيده بودم كه 50 داستان خوانده تا اين 5 تا را انتخاب كرده . هر 5 داستان خيلي خوب هستند اما من به شخصه داستان : خواب ، را بيشتر از بقيه دوست داشتم
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

نمايشگاه كتاب 89 و يك ليست افشاري پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 11:32
 نمایشگاه کتاب هشتاد و نه  امسال هم تووي مصلی برگزار می شه هرچند اکثر کتاب خون ها محل قدیمی نمایشگاه کتاب رو دوس دارن يا بهتره بگم براشون نوستالژيك تره و ما ايراني هام كه كلن بدبخت نوستالژي هستيم نافرم ! اما من به شخصه عباس آباد و دوس دارم بخصوص از پاکستان که بالا می رم کلی لحظه های قشنگ یادم می یاد و لبخند می زنم (دقت كنيد به بدبخت نوستالژي بودن ) :)


به بهانه نمایشگاه کتاب می خوام از روال همیشگی خارج بشم و به جای اینکه هر هفته یه کتاب معرفی کنم خیلی فهرست وار چندتا  کتاب رو که خیلی دوس دارم بهتون پیشنهاد کنم اونهايي که با سلیقه ی من آشنان این معرفی کتاب حتمن به دردشون می خوره چون یا می رن دنبال این کتاب هاه و خیلی سرگردون نمی شن و یا می گن خدا رو شکر لااقل فهمیدیم کدوم کتابها رو نباس بخریم :)
رمان ایرانی :



رازي در كوچه ها 


نویسنده : فریبا وفی

ناشر:مرکز


چاپ سوم / 184 صفحه / 3200 تومان


اگر حوصله ی پیچدگی در داستان را ندارید اگر مخاطب حرفه ای داستان نیستید و می خواهید رمانی سادو وروان بدور از بازی های زبانی بخواهید اگر تازه می خواهید به دارو دسته ی کتابخوان ها وارد شوید و هنوز تا کرم کتاب شدن راه زیادی باقی دارید رازی در کوچه ها گزینه ی بسیار خوبی است این رمکان از آن دسته از کتاب هاست که مخاطب متوسط حسابی از آن لذت می برد ومخاطب جدی هم می گوید خوب بود هرچند می توانست بهتر باشد. روای داستان دانای کل است دختری به نام حمیرا که در دوسطح و با دو زبان ییکی حمیرای کنوین و دیگری حمیرای سالهای بچگی داستان رو روایت می کند داستان سیاه است و شما کلی آدم بدبخت و درب و داغان می بینید شخصیت پردازی ها مثل کارهای دیگر وی (البته من فقط رویای تبت رو خوانده ام ) خوب است اما به نظر من پی رنگ داستان مشکل دارد داستان یکنواخت پیش می رود و تا حدودی برای کسی که رمان ایرانی کم نخوانده تکراری است با این حال اگر کمتر از چل پنجاه تا رمان ایرانی خوانده اید می توانید این کتاب رو بخوانید و کلی هم حال کنید
 

روياي تبت

نویسنده :فریبا وفی

ناشر : مرکز

چاپ چهارم 1386 / 175 صفحه /3300تومان
1 .  رویای تبت

اما دسته ی دوم عزیز سلام ، رویای تبت مناسب حال شماست رمانی که از نظر نوع روایت بسیار پخته تر از رازی در کوچه هاست راوی این داستان اول شخص است البته شخصیت اصلی داستان اون نیست و کل رمان بر بالین شیوا که شخصیت اصلی داستان است روایت می شود و با این جمله آغاز می شود : شیوا بلند شو که گندزدی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

روياي تبت  دومين كاري بود كه از وفي خواندم و البته بارهابهتر از رازي در كوچه ها بود ، چه از نظر نوع روايت و چه از نظر درون مايه و ترتيبي كه وفي اتخاذ مي كند براي پيش بردن داستان ،‌ اما براي من كه اصولن آدمي معنا محور هستم بيشتر جالب ترين نكته ي اين رمان  نقد ژنهاني بود كه اين رمان بر وضعيت خانواده هاي مثلن روشنفكر ايراني داشت و شخصيتي كه بيشتر از بقيه شخصيت ها براي مجالب بود همين راوي داستان بود كه خيلي هم پررنگ نبود اما نوع نگاهش و و اقع بيني اش و شهامت اش البته برايم ستودني بود نكته ي ديگري كه اين رمان را براي خواننده جذاب مب كند عبارات و جملات درخشاني است كه در داستان كم هم نيست   گاه بسيار زنانه مثل :

در صورتت یک جور  شادي رها شده نشست این حالت را خوب می‌شناسم. حالتی است که زن عاشق دارد، وقتی که به رختخواب مردِ موردعلاقه‌اش می‌رود، حالت كرختي  نرم و هوشيار بدن .

يا آنجا كه شخصيت محبوب من خطاب به  روشنفكر نماهاي عزيز مي گويد :  شما از شخصی شدن ِ هرچیز واهمه داشتید. هر مشکلی داشتید به نوع بشر، به آدم مربوط می‌شد نه شخص ِ تنهای شما

روياي تبت  برنده جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری برای رمان ۱۳۸۴ و نيز برنده لوح تقدیر هفتمین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب ۱۳۸۵  نيز شده است .



آداب بي قراري

نویسنده : یعقوب یاد علی

ناشر : نیلوفر


176 صفحه / 3500 تومان
آداب بی قراری حکایت انسانی است (مهندس کامران خسروی )که می خواهد طناب ها را پاره کند و این کار را با خیانت به همسرش آغاز می کند اگر با شویه های جدید روایت و شکست مکان و زمان بیگانه اید بهتر است از خیر خواندن این رمان خوب بگذرید اما اگر مخاطب جدی رمان هستید این رمان خوب را از دست ندهید


داستان کوتاه ایرانی :
 


سمت تاريك كلمات
نویسنده : حسین سنا پور

ناشر : چشمه / چاپ سوم : پاييز 87 - هشتادو پنج صفحه - 1500 تومان


شما قرار است در اين داستانهاي تاريكي پشت كلمات و حرف هاي روزمره را ببينيد همانطور كه از اسم اين مجموعه پيداست ، اين مجموعه شامل 8 داستان كوتاه است كه به جز كوتاه ترين داستان اين مجموعه يعني (بركه ي من ) كه فقط دو صفحه است و بيشتر توصيف موقعيت و حالات راوي است در هر هفت داستان ديگر مابا آدمهايي مواجهيم كه دارند حرف مي زنند يا با تلفن يا رو در رو و يا در خيال خود با تصويري در قاب تلويزيون و يا با كسي كه خواب است و ... سناپور در اين داستان ها آدم هايي مثل خودمان را نشانمان مي دهد ، آدم هاي تنهايي كه شرايط موجود آنها را به پوچي كشانده است و با اين حال ادامه مي دهند به خودشان دروغ مي كويند و به ديگران هم تا طاقت بياورند و ادامه دهند


.


يوزپلنگاني كه با من دويده اند

نویسنده :بیژن نجدی

ناشر: مرکز / 90 صفحه / 2000 تومان


این کتاب هرچند سالها پیش برای اولین بار چاپ شد اما من آن را تووی لیست کتابهایی گذاشته ام که هر کس قبل از مرگ باید بخواند ، حالا شاید بخاطر نزدیکی با بیژن نجدی و علاقه ی شخصی که به او دارم این را می گویم خودم نمی دانم اما به نظر من و خیلی های دیگر یوزپلنگان بیژن کار بسیار خاصی است من نوع برخورد بیژن با جهان اطرافش و اشیا را دوست دارم هرچند بیژن را بیشتر اهالی ادب با یوزپلنگان می شناسند اما به نظر من بیژن اول یک شاعر بود و بعد یک نویسنده این را می توانید بعد از خواندن همین مجموع داستان هم متوجه شوید .

اين مطلب ادامه دارد ...اگر تنبلي اجازه بده :)


نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

بطالت
.
احسان نوروزی / نشر چشمه / ویراستار مهدی یزدانی خرم / داستان ایرانی /چاپ دوم 2500 تومان
.........................
از طرح روی جلد و عبارت نقل شده از متن داستان در پشت جلد کتاب می توان حدس زد که قرار است وارد چه فضای داستانی ای شویم . شخصیت اصلی رما...ن که داستان را روایت می کند نسخه ای جدید از دن کیشوت است ، دن کیشوت هزاره ی سوم که تحت تاثیر کتاب ها و موسیقی و کامپیوتر و انواع مواد مخدر مرز بین واقعی و وغیر واقعی را گم کرده است و بالطبع چون راوی داستان نیز هست مخاطب نیز بین رویا و واقعیت مرزی نمی بیند اما این بدان معنی نیست که ما با یک داستان سورئال مواجهیم هرچند فضای داستان هیچگونه محدودیت زمان و مکان ندارد اما درست تر آن است که بگوییم ما در حال خواندن یک داستان پست مدرن هستیم ، بطالت لبریز است از اسطوره های من در آوردی ، کلان روایت های تحریف شده ، داستانک های فرعی که چیزی از خط اصلی داستان باقی نمی گذارند و طنزی سیاه و توجیهات علمی تخیلی و شخصیت های نامداری که دیگر آنی نیستند که می شناختیم یکی تبدیل شده به عمو اسی و دیگری ...بگذریم بهتر است خودتان کتاب را بخوانید
اما اگر یک علاقمند پر و پا قرص هنر و ادبیات نیستید بهتر است قید این کتاب را بزنید ، ارجاعات فرامتنی در بطالت آنقدر زیاد است که گاهی آزار دهنده میشود به هر حال اگر مثلن دن کیشون را نخوانده باشید ، اگربورخس و داستایفسکی را نخوانده باشید اگر با شخصیت های آلن پو و مارکز آشنایی نداشته باشید ، اگر اهل موسیقی جز و راک نباشید و از همه مهمتر اگر با خاستکاه اندیشگانی و ذات هنر پست مدرن مشکل دارید بهتر است از خیز این کتاب بگذرید
شما در این داستان مدام خط اصلی روایت را گم می کنید چون اصلن چیزی به نام خط اصلی روایت در آن مفهوم مالوفش اینجا وجود ندارد
داستان در شهری عجیب می گذرد شهری که به گفته ی راوی هیچ نشانه ای از لذت در آن به جای نمانده است ، شهری که در آن نمی شود خواب دید بیشتر داستان البته در دانشکده ی این شهر اتفاق می افتد و این شاید تنها فاکتور اشنا برای مخاطب قصه باشد دانشجویانی که برای فرار ازسربازی و فقط برای تلف کردن عمرشان به دانشکده پناه آورده اند ترجیح می دهم بخاطر دوستانی که می خواهند این کتاب را بخوانند بیشتر توضیح ندهم
در آخر هم می خواهم شمارا ارجاع بدهم به تورات و کتاب سلیمان نبی باب اباطیل :
باطل اباطيل
جامعه ميگويد باطل اباطيل همه چيز باطل اباطيل است● انسان را از تمامي
مشقتش كه زير آسمان ميكشد چه منفعت است● يكطبقه ميروند وطبقه ديگر
ميآيند و زمين تا به ابد پايدار ميماند● آفتاب طلوع ميكند و آفتاب غروب
ميكند و به جايي كه از آن طلوع نمود ميشتابد● ...همه چيزها پر از خستگي
است كه انسان آن را بيان نتواند كرد● ...آن چه بوده است همان است كه خواهد
بود و آن چه شده است همان است كه خواهد شد و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست●
و ميگويد و ميگويد تا اين كه پادشاه اورشليم درپايان
كلامش در دوازدهمين باب به اين جا ميرسد كه : علاوه بر اينها اي پسرِ من پند
بگير، ساختن كتابهاي بسيار انتها ندارد و مطالعه زياد تعب بدن است

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |