می نویسم ، نوشتن پر ازسکوت است ، نوشتن یعنی اینکه هیچ تویی نیست که با او حرف بزنم
ساعت سه نیمه شب است بغضم را پیچیده ام درسفیدی ِ دود سیگار و سفیدی ِ کلاویه های پیانویی که هنوز بخاطر من گاهی آهنگی می نوازد
ساعت سه نیم شب است و من نمی دانم با دستهای ام چه کنم اگر معشوقه ای داشتم به جای نوشتن حتمن موهای اش را نوازش می کردم ، آنجا لابه لای موهای او حتمن کلمات زیباتری بخواب رفته اند.
جوان تر که بودم نوشتن بهتر بود انگار کلمات مهربانتر بودند می نوشتم و خوب می شدم لبخند می شدم آب می شدم ، نه از آن آبهایی که مثلن شمع آب می شود یا آدم برفی آب می شود ، نه ، آب می شدم ،خود ِ آب ، بی شکلی ِ شفافی می شدم که مادر زندگی است ، آب
اما من زنانی راکشته ام و ذهنم پر ازخون و گریه و بوسه است صدای شیه ی اسب می آید و باد کلمات نامفهوم وحشت آوری را در من می ریزد می ترسم من زنانی را کشته ام که رهایم نمی کنند
می ترسم ، از آینه ها میترسم در تمام آینه ها زنی دارد لبخند می زند زنی که رگ دست اش را بریده است در تمام خیابان ها رد خون اش را می بینم فرصت نشد که بگویم میخواستم در آغوش بگیرم اش و بگویم تیغ را نکش می خواستم بگویم تیغ را روی گلوی من نکش ، قلب من در مچ دست تو می تپد
هیچ کس بی آنکه پیر شود نمی میرد ، می بینم ات که چقدر پیر و درهم شکسته ای وقتی در بوسه های من لبخند می زدی و چشم چپت تنگ می شد می دیدم ات می دیدم ات که نزدیک مرگ ایستاده ای و بیشتر می بوسیدم ات مثل مادران سالهای جنگ که پسرانشان را پیش از رفتن سفت تر طولانی تر مفلوکانه تر می بوسیدند آدم وقتی کسی را از دست می دهد عاشقانه تر و مفلوکانه تر می بوسد یادت هست چطور می بوسیدم ات مثل باران اردیبهشت
هیچکس بی آنکه پیر شود نمی میرد، من بی آنکه بمیرم پیر شدم
.
زن ایستاده است جلوی آینه سی و پنج دقیقه ایستاده است ، سه بار رژش را عوض کرده است بعد خط چشم اش را دقیق وکند و می کشد رژ گونه اش را هم ، من سیگارم روشن می کنم سیگار دوم را توی اینه لبخندش را می بینم که مال من است با لبخندش می خواهد که چیزی نگویم غرولند نکنم ، من هم لبخند می زنم توی همان آینه می بیند لبخند مرا کنار لبخند خودش و دوباره مشغول می شود ، فس فس می کند با تمام حرکات آرامش دارد به مرگ دهن کجی می کند
اینرا هرگز نگفتم اما من عاشق این بطالت زنانه ام ترجیح می دهم معشوقه ام همیشه دیر سر قرار حاضر شود ، ترجیح می دهم همیشه دیر به همه ی میهمانی ها برسیم و قول می دهم که همیشه بگویم تاخیر تقصیر من بوده ...
.
.
چیزهای تازه ای دیده ام ،خوشحالم که هنوز می بینم ، که چشم ام به تاریکی جهان خو کرده است و می توانم در عمق این تنهایی و تاریکی باز هم ببینم
دیدم که چطور می شود که ناگهان چیزی مقدس می شود .
همیشه از خودم می پرسیدم که چطور بوده که اعدادی مقدس شدند مثلن هفت یا چهل و حالا می بینم که من هم عدد مقدسی دارم : سی و پنج
سی و پنج دقیقه ای که مرا لبریز زندگی کرده است ، سی و پنج دقیقه ای که مرا به این یقین رساند که من می خواهم زندگی کنم
سی و پنج دقیقه بطالت ، بطالتی که روبروی مرگ می ایستد و دهن کجی می کند به مرگ به گذشت زمان به تیتک تاک و نیش عقربه ها
سی و پنج دقیقه ای که بطالت و پروزاز و لبخند و اندوه مثل رنگهای کاغذ ابرو باد در هم می دوند قطره قطره ،این زندگی است که قطره قطره و آرام گودال کوچک روحم را پر می کند ، سر ریز می شود و نمام خانه را غرق می کند
حالم بد است
مثل تكه يخي روي آب
زير آفتاب
هر کلمه چهره ای دارد
هر اسم دستی
هر صفت اندامی دارد
و هر شعر
خانه ی کوچکی است
که هرچه تمیزش می کنم
باز هم تنهاست
من یک قلب قدیمی ِ زنگ زده ام
پر ازتاریکی و لبه های تیز ِ برنده ام
در جستجوی زیباترین زن
تا در من سقوط کند
بگذارد این سنگهای خشک
سینه اش را بشکافد
در من سقوط کند
و با خون اش
برای این روح خسته
لالایی بخواند
.
برقصد
با آهنگ پرده و باد
بر نوک پاهای اش
بچرخد
بر خلاف عقربه ها
و بازگرداند مرا
به جوانی ِ از دست رفته ام
فرو کند
انگشت بلندش را
با ناخن هایی که دوست می دارم
در سینه ام
و کوک کند
این قلب قدیمی زنگ زده را
.
من یک گور دسته جمعی متحرکم
زنجیر شده به بال ِ قاصدکی
که با باد می رود
پر از کلمات سربی ِ سنگینم
هر کلمه چهره ای دارد
هر اسم دستی
هر صفت اندامی دارد
هیچکس چهر ه اش را ترک نمی کند
و ما
با همان دستهایی که بدنیا می آییم
می میریم
چهر ها و دستها و اندامها
و چهره ها
و دست ها
من یک گوردسته جمعی متحرکم
ضلع تاریک بنایی متروکم
که باد
قاصدک های دست و پا شکسته
و حروف ِ درهم ِ آواره را در من بر هم می انبارد
قاصدک های دست و پاشکسته شاعرانه ترند
سیگارهای تلخ ارزان شاعرانه ترند
زنان خط خطی مغشوش شاعرانه ترند
شعرهای کوچک ناتمام ازشاهکارهای بزرگ
و این خانه ی کوچک
که هرچه زیباترش می کنم
باز هم تنهاست
.
طعم خرمالوی کال می دهد هوایی که نفس می کشم
بس است
اندوه من دست خودم نیست
تسلیم می شوم
.
خداحافظ
سرخی ِ محزون سیگار
شب با آتش ِ تو ایمن می شد
دیگر چگونه نترسم ازخاکی که دهانش بوی مردار می دهد
چگونه به زمین گرد کوچک اعتماد کنم
وقتی همه ی راه های اش به یکدیگر می رسند
و همه ی رودهای اش به دریاها
و هیچ دریایی نوشیدنی نیست
نخستین کلمه ای که نوشتم
آب بود
و هنوز تشنه ام
من پر از لیوان های ِ خالی ام
لیوان های ِ خالی ِ واژگون
که امیدشان را از دست داده اند
خداحافظ
خوش به حال رودها
که حافظه ندارند
بر نمی گردند
نگاه نمی کنند
خداحافظ
اما بعضی صداها
بعضی لحن ها
گوشه ی صفحه ای از زندگی ام را تا می زنند
بعضی انگشتهای کشیده ی عزیز
و لاک های آبی ِ مهربان
همچون نشانه های سنگی ِ یک رود
جاهایی ازعمرمان را تیک می زنند
تیک می زنند و
سیاه می کنند
یک فوج کلاغ
کلاغ ها زندگی ام را سیاه کرده اند
تاریک است
نترس
بیا بخوابیم
مرده ها بیش از زندگان
به آغوش یکدیگر محتاجند
ببین من چقدر زیبا مرده ام
و رنگ مهتابی ِ مرگ
چقدر به پوستم می آید
نترس
گرمم کن
از آسمان کلاغ می بارد
.
افشار رئوف
بهار هشتادو هفت
این همیشه یکی از پاردوکسای بزرگ زندگیم بوده چطور می شه که مرغ ها که زنن تخم دارن و خوروسا که سمبل مردانگی ان ندارن یعنی ما مرغیم
راستی اگه ما مرغیم اون وقت یه ورایاسیون جدید از یه سئوال ابدی ازلی اینجا مطرح می شه و اونم اینه که آیا اول مرد ها خلق شدنن بعد تخمها یا اول تخمها خلق شدن بعد مرهاشون
خبر بعدی اینه که نامه های به یک نویسنده ی جوان رو خودنم خوبه بخونین اش اگه عشق نوشتن دارین اگه هم عشق نوشتن نیستین پولتونو دور نریزین برین با پولش یه بستنی یی چیزی بخورین
خبر بعدی اصلن خبر نیست سئواله شما نمی دونین که آلیس در سرزمین عجایب تو ایران چاپ شده یا نه ؟
تنهایی پیشه من است ، انگار بر پیشانی من نوشته اند
این مرد اندوهگین را تنها رها کنید ، او مسری و خطرناک است
شادی ها ، لبخندها ، و طنین خنده ای که دوست می دارم از پنجره ی خاک آلود قطار برایم دست تکان می دهند و دور می شوند
خداحافظ شادمانی ِ دوست داشتن
خداحافظ باران فروردین
خداحافظ صدای ویلن
خداحافظ خیابان نیمه شب با گربه های گرسنه ی عزیزات
خداحافظ سال نو
امسال هم مثل سالهای گذشته سه روز بهار بودو باقی زمستان خواهد بود
و لبخند می زنند
رودها در کافه های دنج
بر صندلی های چوبی نشسته اند و
در آرامشی ابدی
سیگاری ابدی می کشند
و رود ِآرام ِدود
بی هیچ حرکتی شناور است
نیمی در سینه
نیمی در دهان
نیمی در روح
نیمی در فضای روبروی لبخند
ثانیه ها ایستاده پرواز می کنند
بی هیچ حرکتی
بالهای کوچک شان را به هم می زنند
و تکرار می شوند
تکرار می شوند
چون مرغ ِمگس خواری که
ایستاده در برابر گل شیپوری
و شهد زندگی را می نوشد
و ساعت ها در ده و ده دقیقه
همچنان لبخند می زنند
پر از صدای درختان
پر از پرواز پرندگان
دستهای ام چون دو فواره ی همسان
از دو سوی تنم پرواز کرده اند
تو پریده ای به سمت آغوش ام
یک آغوش گشوده
دو فواره ی تشنه
و من در مکث جهان شعر می نویسم
جایی میان ِدم و بازدم
لحظه ای که نفس درنگ می کند
اما آدمی نمی میرد
در دهان ِمعجزه
در روشنایی ِبی انتهای ِیک جرقه شعر می نویسم
در فاصله ی تنم و تو
پیش از آنکه تو به سینه ام برسی
و فواره های تشنه به یکدگر برسند
و تو را در خود غرق کنند
در ساعت ده و ده دقیقه
وقتی که عقربه ها لبخند می زنند
یک لیوان بزرگ چای نوشیدم و حسابی بهتر شدم سردم بود نه از آن سردهایی که دوست دارم جور دیگری سردم بود مثل سرمای چندش که خوب نیست ، اما حالا بهترم
صبح ها را توی شرکت با آهنگ های مورد علاقه ام سر می کنم ، مثلن همین پرلود ِ باخ که دیوانه وار دوست اش دارم یک تم که تکرار می شود یک تم خیلی ساده با هفت نت که همینطور هی بالا می رود بی آنکه تمام شود و بعد از هر هفت نت دو نت سنگین با تاکید و متفکرانه یک کلمه ی مه آلود را تکرار می کنند ، نمی دانم چی هست توی این آهنگ که آدم را می برد به جایی دور فقط دو دقیقه و چهارده ثانیه طول می کشد و آدم یکهو می بیند دیگر اینجا نیست جایی دور و نامعلوم است و معلوم نیست چطور و کی باید برگردد.
الان دیگر اینجا نیستم ، جایی دورم ، دور و دستی را دوست می دارم که کوچک و نحیف است با ناخن های بدون لاک . ناخن هایی که یکی شان بلند نیست ، شکسته انگار ، این بی نظمی را دوست دارم ، این لاقیدی را ، چه صداقتی هست توی این ناخن های بدون لاک
مجموعه داستان کیهان را امروز صبح توی راه تمام کردم ، خوب بود ، کیهان را دوست دارم یک جورایی نازنین است
محمد هم رمان اش را چاپ کرده یک جلد هم برای من امضاء کرده و کنار گذاشته ، پریشب مریم کامنت گذاشته بود که رضا دارد مجموعه ی شعرهای اش را چاپ می کند، همه ی دوستهای ام دارند کتاب دار می شوند فقط من هنوزلاکتاب ام ، نمی دانم چه مرگم است ، هنوز از میان ان همه کاغذ که سیاه کرده ام و همه ی جای زندگی ام پخش است فقط می توانم ده ، پانزده صفحه را انتخاب کنم مجموعه گفتگو ها هم ناتمام مانده است ، مرض عجیب من این است که مثل بچه ها ناگهان بهترین اسباب بازی ام را گوشه ای پرت می کنم و دنبال سوسک کوچکی راه میافتم ، از این سرخوشی و لاقیدی کودکانه لذت می برم ، ازاینکه دقیقه ها را تلف کنم ، ازبطالت خوش ام می آید ، یک جور دهن کجی به مرگ توی بطالت هست که دوست اش دارم ، اینکه آدم زندگی اش را ، دقیقه ها رامثل ته سیگاربه دقت با نوک کفش اش له کند و بعد خوب نگاه کند که حسابی له شده یا نه .
این متن را تقدیم می کنم به سایه ی عزیز و همه ی آنها که عشق را شاعرانه تجربه کرده اند
.
این متن را برای کسانی نوشته ام که تجربه ی شاعرانه ای داشته اند برای جانهایی که به آن ساحت قدم گذاشته اند این تجربه ی شاعرانه می تواند کشیدن یک نقاشی ، تولد در یک قطعه ی موسیقی ، یا مردن در یک هماغوشی وحشیانه ی آرام باشد و نه الزامن خلق یک متن که شعر می نامندش
poesis کلمه ی لاتین معادل شعر و تغزل این است
که معادل فارسی برای ریشه ی یونانی این کلمه می شود ،،
اینجا نهادن ،پدید آوردن ، ایجاد کردن
.
شاعر اینجا می نهد چیزی را
برای من خیلی جالب بود که چرا از ضمیر مکان اینجا استفاده می شود این نزدیک بودن نمی تواند بی دلیل باشد ممکن است من دچار توهم شده باشم ممکن است من مشغول داستان بافی باشم اما به قول رابرت اسکولز ما داستان را از این رو عزیز می داریم که بده بستان های ما را با واقعیت وسعت می بخشد یا تقویت می کند. گمان می کنم اگر از این دریچه( که اگر از درست و خطا بودن بر گذشته باشیم باید بگوییم این دریچه ، دریچه ای فراخ است به جهانی به انتها) به جهان و امور وپدیده ها نگاه کنیم می توانیم این سطرها را بخوانیم پس ادامه می دهیم بی آنکه در پی اثبات حقانیت خویش باشم چرا که جهان ما پر از احمق های بر حق است
اینجا نهادن
این که چرا شعر چیزی را نزدیک می کند برای من بسیار جالب است حالا می خواهم به به این کلمه از نزدیک نگاه کنم به کدام کلمه ؟ به نزدیک از نزدیک نگاه کنم
این که ما تا کجا را نزدیک می دانیم و از کجا به بعد دور شروع می شود، شاید بشود با مسامحه گفت تا آنجا که حضور کسی یا چیزی دریافت می شود ، تا آنجا که ما آن سنگینی حضور را حس می کنم نزدیک است و دور ساحتی است که آن حضور شکل دیگری دارد وزن ندارد شاید چیزی شبیه خلاباشد ، دور و خلا همیشه تاریک است، شاید بی شباهت به مرگ نباشد ،دارم کم کم از دریچه ای که منم نور می تابانم بر این سطرها
پس عاشقی که معشوق را گم کرده است راست می گوید وقتی از کسی حرف می زند که همه جا هست در تما م لحظه ها و مکان ها حال آنکه نیست از جای خالی یی که بزرگ می شود و تمام جاهای دیگر را تنگ می کند خلا ءی که جهان را پر می کند ، از سنگینی تنی که با نبودن اش له می کند آدم را ، این همان ساحتی است که ما نزدیک می نامیم اش. عاشق می گوید او همیشه همینجا نزدیک من است. شاعر شاید در این مفهوم و از این جا که نگاه می کنیم کسی است که سنگینی حضورشان را بر او انداخته اند و برای همیشه او را تنها گذاشته اند شاعر کسی است که دچار عارضه ی وحشتناک و بی انتهای معشوق پنداری شده است همه چیز و همه کس همه ی امور و همه ی پدیده ها در دایره ی بزرگی هستند که که آنچنان بزرگ است که دو سرش به هم نمی رسد در دایره عشق ورزیدنیها اما شاعر درست از وسط داستان وارد می شود بی هیچ مقدمه ای و از همان لحظه که متولد می شود شروع می کند به پاک کردن جهان از نامهای اش ، او پدیده ها را از زیر غباری که آنها را نادیدنی و دور کرده برمی دارد،، مثلن غبار نام ها ،،و پاک می کند و اینجا می نهد نزدیک ما
.
افشار رئوف
دی ماه هشتاد و شش / رشت
درخت زیبای من
.
نویسنده : ژوزه مائورو ده واسکو نسلوس
مترجم :قاسم صنعوی
انشارات راه مانا
چاپ ششم 1386
256 صفحه
2900 تومان
در اولین صفحه ی کتاب قبل از این که حتی مقدمه کتاب شروع شود واسکونسلوس کتاب را تقدیم می کند به دو دسته از آدمها که با تیتر های : زندگان و مردگان مشخص می شوند حتمن بعد از خواندن آخرین صفحه ی کتاب دوباره برگردید و این صفحه را بخوانید
مقدمه ی اول کتاب هم که معلوم نیست به قلم چه کسی نوشته شده خواندنی است .خود نویسنده می گوید که کتاب را در دوازده روز نوشنه اما کتاب بیست سال درون او زندگی کرده است
فکر می کنم اغراق نباشد اگر بگویم هیچ رمانی به این زیبایی دنیای بچگی را نمایش نداده است . زه زه پسر بچه ی پنج شش ساله ای که بشدت باهوش و خیال باف و خرابکار است در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کند او مدام بخاطر شیطنت های اش تنبیه می شود کتاب از زبان همین بچه (زه زه ) وه ب شکل اول شخص روایت می شود و نثر آن بسیار ساده وران است و همه ی اینها دلایل نزدیکی بیشتر ما با این اثر است . یک منتقد اروپایی در مورد واسکو نسلوس گفته اوست او یا با تمام توان آدم را می خنداند و یا به شدت آدم را به گریه می اندازد . و در حین خواند این رمان این مسئله را کاملن حس می کنید سه فصل پایانی اثر واقعن تاثیر گزار است به شخصه وقتی این رمان را می خواندم عجیب با نویسنده همذات پنداری می کردم آدمی که می تواند این چیزها را ببیند و اینطوربنویسد بی شک باید آدم بسیار احساساتی ی باشد و این را همه ی کسانی که هنوز احساسات کودکانه شان زیر خاک و گرد وغبار مدفون نشده حس خواهند کرد .
از روی این کتاب در سالهای هفتاد وهشتاد و نود وهشت سریال ساخته شد و در سال 1970 هم فیلمی سینمایی به همین نام ساخته شد .
در 1969 وقتی نویسنده ی آن چشم از جهان فرو می بست چهل و هفتمین چاپ آن انتشار می یافت و طی 21 سال بیش از یک میلیون و دویست هزار وششصد نسخه به فروش رفت.
این کتاب رو ازدست ندید .
Vasconcelos , Jose Maoro De
عنوان اصلی کتاب :
O Meu pe de Iaranja Iima / My Sweet Orangetreeچشمای درشت قهوای تیره لبهای که نمی توسنتم مطمئن باشم پروتز شده یا نه اما هرچی بود خیلی خواستنی بودتناسبات صورت اش نمی تونست کار همنشینی احتمالی و دلبخواهی ایکس و ایگرگ ها باشه اونو تراشیده بودن
نشست کنارم و هنوز د دقیقه نشده بود که صداس اس ام اس اومد .گوشیشو در آورد که جواب بده ب اختیار به گوشیش نگاه کردم و حالم بد شد یهو
انگشتهای دست اش به ناخنهای کوتاه و پهنو زشتی ختم می شد که می شد حدس زد گاهی می جوه اونا رو... نمی تونستم نگاه کنم حالم به هم می خورد از دیدن اون صحنه و هیچ نمی دونستم چرا؟
اصلن در مخیله ی من نمی گنجید که اون فرشته دستایی به این زشتی داشته باشه
شیشه رو کشیدم پایین که هوای تازه بیاد تو ، برگشتم و به درختهای کنار خیابان نگاه کردم که بسرعت رد می شدند از کنارم .
با خاطراتی که
تک تک
روشن می شوند
شعله می گیرند
و شهر شب
در دور دست زیباست
و در درون می سوزد.
همچون حصاري کوتاه
آغاز مي کنم خود را
از نقطه اي بر اين زمين سرد
و دور مي زنم
جهان را مي بينم
انسان ها و سنگ ها را
انسان ها و اسبهاي نجيب پا شکسته را
که گلوله اي در مغزشان شليک مي شود
انسان ها و چشم اندازهاي
عاشقانه ي آرام را
آسمان آبي
کوه ِ سفيد
غروب سرخ
به انتهاي خودم مي رسم
سلام مي کنم
و دايره کامل مي شود
با دستهاي نحيف ام
گوشه اي از جهان را در آغوش مي گيرم
همچون حصاري کامل
و پشت مي کنم
به کوه ها
آدمها
جنگل ها
و چشم اندازهاي آرام عاشقانه
.
حفر مي کنم خود را
و در خود رگه ها يي از فلز کشف مي کنم
طلا
آهن
اندوه
چه فرق مي کند ؟
ما تنها نيمي از سنگيم
نيم ِ ديگر ما لبريز است
از چشمه هايي مدفون
معادنی نامکشوف
و دهليز هايي که راه به غارهايي مي برند
لبريز معاشقه هاي اجدادمان
زود است
زمين هنوز آنقدر که مي بايد
سرد نشده
هنوز دقايق اندکی
در کف دستمان به جا مانده
و خطوطي که در امتدادشان
بدرخشيم
بلغزيم از توک برگهاي صبحگاهي
ما نيز روزي سنگ مي شويم
و مي خوابيم
لابه لاي زمين و
بوسه ها و عاشقانه هامان را
مرور مي کنيم
در خواب هاي سنگي مان
و چشمه هايي مي جوشند
از دل سنک
رگه هاي طلا نطفه مي بندد
در دل سنگ
زود است
ببين
چه صادقانه لج مي کند
ببين
جهان هنوز کودک است
تایگر لیلیز قطعا ً یکی از متفاوتترین گروههای موسیقی امروز جهان است. این گروه استثنائی متشکل از سه عضو اصلی است که توسط نوازندهی آکاردئون، پیانیست و خوانندهای به نام مارتین جکوز هدایت میشود.
جکوز در مدرسهی موسیقی کلاسیک و اپرا تحصیل کرده است و صدایش برای خوانندگی اپرا پرداخته شده، اما از آن به شکلی غیرمتعارف استفاده میکند که بیشتر شبیه دلقکهای سیرک است.
صدای عجیب جکوز بهعلاوهی قطعات ملودیک با مایههای شرقی که توسط دو عضو دیگر اجرا میشود، به انضمام اجراهای بسیار متفاوت و آوانگارد همواره موجب حیرت همگان بوده. گاهی درامر گروه لباس خوک میپوشد و نوازندهی کانترباس به هیبت سگ درمیآید و گاهی هر سه نفر خودشان را شکل قهرمانان تئاترهای خیابانی قرن هجدهم درمیآورند. به هر حال قدرت نوازندگی بالای آنها و حرکات تئاتری غیرمعمولی، این گروه را از بقیهی گروههای معاصر جدا کرده است. اما از نظر موسیقیایی آثار آنها تلفیقی از موسیقی پانک با چاشنی جاز و استفادهی صحیح از قطعات جیپسیهاست.در برخی قطعات نیز میتوان صداهای اپراهای عظیم قرون پیشین را به وضوح شنید.
وقتی گروه تایگر لیلیز روی صحنه میآید، همواره میتوان مطمئن بود که اتفاق جدیدی در شرف وقوع است. درامر دیوانهی این گروه گاهی درام خود را خرد میکند و روی قطعات پلاستیکی کف زمین و باقی اشیاء موجود در صحنه ضرب میگیرد. و گهگها نوای آکاردئون آنقدر بر صحنه چیره میشود که چارهای نیست جز آن که تصور کرد با گروهی کولی طرف هستیم که از موسیقی فقط ملودیهای دلکشاش را میشناسند.
گروه تایگر لیلیز برخلاف ناماش به هیچ وجه گروهی گمنام نیست. این گروه نسبتا ً جوان که فعالیت خود را کمی بیش از ده سال پیش آغاز کرده، خیل عظیمی از طرفداران اروپائی دارد که چون اغلبشان انگلیسیزبان نیستند، کمتر در شبکههای مرسوم جهانی از آنها یاد میشود. با این همه بدون شک تایگر لیلیز فرقهای جدید از طرفداران موسیقی را به راه انداخته و این کالت نسبتا ً وسیع را به همراه خود میکشد.
در یکی از آخرین اجراهای این گروه که پس از تور بزرگ آنها در کشورهای شرقی و به ویژه چک، در برلین برگزار شد، همه کارکنان صحنه لباس پیشخدمتهای قدیمی را به تن داشتند و اجرای گروه در انتها تبدیل به سیرک بزرگی شد که انواع و اقسام شعبدهها را دربرمیگرفت و حتا یکی از اعضای گروه از کلاهاش کبوتر آزاد میکرد.
دو عضو دیگر گرو آدریان هیوج و آدریان استوارت هستند که هر دو در رساندن پیغام جکوز در مورد گمشدگی ِ انسانها و ناامیدی ِ آنها از دنیای اعتیادزدهی ِ معاصر ِ غرب کمک میکنند.
من شیزوفرنی ِ تنها هستم
من شیزوفرنی ِ
تنها هستم
واحساس میکنم
که هر کس از راه میرسد
از من سوءاستفاده میکند
و هر که خیال میکنم
تاکنون با او بودهام
از من سوءاستفاده کرده است
آن صداها،
آن صداها در سر ِ من
هرگز سکوت نمیکنند
آنها،
آنها
پر از هیاهو و جنجالاند.
من شیزوفرنی ِ تنها هستم
و دوستان ِ نزدیکام
ملکهها و لردها
به علاوهی ِ تمام ِ بازیکنان ِ تیم ِ آرسنالاند.
آنها،
آن صداها
هرگز سکوت نمیکنند
و من شیزوفرنی ِ تنها هستم
که هر شب
میخواهم خودکشی کنم
من همه راهها را رفتهام
وآنها،
آنها
پر از هیاهو و جنجالاند.
و آن صداها، ...
من شیزوفرنی ِ تنها هستم
.
ترجمه ی این ترانه از آقای میراسدالله می باشد با عرض پوزش از ایشون
اصلن قرار نبود بنویسم تا اینکه تو انگشتهای مرا بوسیدی
گاهی وقتها فقط گاهی وقتها با خودم می گویم : پس هنوز معجزاتی هست
بوچلی دارد آواز محبوب مرا می خواند
Tamo e tremo
می خواستم به احترام این دقایق زیبا از جا برخیزم اما بر نمی خیزم تو کنار من به خواب رفته ای ، پای ات روی پای من است
ترجیح می دهم این سنگینی کوچک بی انتها در تمام این دقایق جاری باشد .
گرمای تن ات سنگین است ، خواب ات سنگین است ، پلکهای بزرگ ات سنگین است ، موهای سیاه ات سنگین است
این دقیقه چه سنگینی مهیبی دارد
دوست دارم زیر این سنگینی ، سنگین نفس بکشم . گرمای شبهای دم کرده ی تابستان را دوست داشتن کار ساده ای بود و من نمی داستم .
دارم جهان را دوباره کشف می کنم از ابتدا و ذره ذره از کلید کوچکی که می چرخد ، دری که باز می شود ، کفشهای نامرتب تو که سرخوشانه رها کرده اند خود را جلوی در ، مبل سنگین چرمی که ولو شده وسط هال ، لیوان نیم پر طلایی آبجو که سرد نیست و دیگر به کاری نمی اید جز آنکه در نور کوچک نامعلوم این شب بدرخشد .
دارم جهان را دوباره کشف می کنم پله پله و از اول .
این سطرها را برای تو می نویسم ، نمی توانم میان رویا و تن ات ، میان حقیقت و لبخند یکی را انتخاب کنم
اشکهای تو هنوز دارند توی من می جوشند .تو با صورت شبانه ات کنار من نشسته ای با چشمهای بی آلایش و غمگین ات
من دارم حرفهای تو را ادامه می دهم ، خودم را می بینم که تو نیستی و در اتاقی خالی از تو ، خانه ای خالی از خنده های تو
جهانی لخت و تکیده زندگی می کنم .
درست در همان لحظه ای که باید چنگ بزنم به تو ناگهان یخ می زنم
دستهای ام ، دهان ام ، چشمهای ام همه و همه زیر قشر ضخیمی از یخ پوشیده می شوند
.
.
تو نیستی
اینجا شبیه هیچ جای جهان نیست درون من دنیایی دیگری نفس می کشد با خانه ها و خیابانهای خودش خیابانها و خانه های خودش . اینجا زمان نه رود است نه جاده نه خطی که از گذشته ی دورشروع می شود به من می رسد
و بی اعتنا می رود به سمت آینده ی درو
نه !
اینجا زمان آبگیری است از بینهایت قطره که پیوند های نادیدنی دلبخواهی دارند با یکدگیر و حجم سیالی شده اند اتفاقی و دلبخواهی ، در یک بازی جاودانه با هر نسیمی هی جاشان را عوض می کنند سر می گذارند پی همدیگر یکدیگر را در گوشه ای گیر می اندازند و عاشقانه می بوسند و گاهی این قطره – لحظه ها فقط می ایستند روبروی هم و از درون یکدیگر خورشید را نگاه می کنند متفکر و آرام نگاه می کنند خورشیدی را که همچنان که
به ما زندگی می دهد، ملک الموت قطره های عاشق است . چه زیبا به مرگ خود خیره می شوند قطره ها
بی اظطراب و آرام
اینجا در من زمان آبگیری است ، اتفاق ها قطرات بازیگوشی که حرف سرشان نمی شود . قطره ها که تقدم و تاخر سرشان نمی شود ساعت 7 صبح است من زیر درخت کاج چهارراه منتظر تو هستم تو سرت را گذاشته ای روی سینه ی من به خواب رفته ای من با خست هوا را توی سینه مب دهم کمتر نفس می شکم که تو آسوده تر بخوابی من دارم برای بادبادکم گریه می کنم بادبادکم لای سیم برق دارد دست و پا می زند تو توی آشپزخانه پای اجاق گاز ایستاده ی دربازکن را گرفته ای توی این دست ات و قوطی کنسور تن را توی آن دست ات و آنجوری نگاهم می کنی که من بیشتر دوست ات را دارم تو می توانی بازاش کنی از آن قوطی هایی است که آسان باز می شود اما هر دوی ما این بازی را دوست داریم ساعت از هفت گذشته اسب سفید وسط چهارراه دلش می خواهد بال در بیاورد و برای همیشه تن سنگی اش به اسمان ببرد تو نیامده ای هنوز زودتر بیا ماریا ، سارا ، مرجان ، آنیتا
اسم ها را فراموش کرده ام با چهره ی همه ی معشوقه های ام بیا با لبخند همهی انسانها ، لبخند تو بی صدا نیست لبخند تو رداش را روی پوست آدم بجا می گذارد لبخند تو می پیچد مثل عشقه ای و با همه کوچکی درخت تنومند را از پا می اندازد سرانجام اینجا چرا برف می بارد چرا میدان ونک است میگر یک دقیقه ی پیش نبود
مگر دیروز نهم خرداد نبود چرا مکان ها می دوند توی دقیقه ها مگر اینجا یک ئقیقه بعد چهارراه گلسار نبود مگر اینجا اردی بهشت هفتادو شش نبود تو چرا در این شهریور سرد دست تکان می دهی دور می شوی
سردم است می خواهم بخوابم ، مثل تو که روی سینه ام سر گذاشته ای سر بگذارم روی شانه مهربان وگرم مرگ


