تبليغاتX
کافه رشت
احمق چهارشنبه هجدهم آذر 1388 16:0
اگر مثل من از خون مي ترسي
يا از اينكه در گورستان بگويند : احمق بود
اگر مثل من سالهاست مي خواهي از شر خودت خلاص شوي
راه هاي تازه اي نشانت مي دهم
مي تواني صداي پرنده اي شوي
و لابه لاي شاخه ها براي هميشه گم شوي
يا در تاريكي نيمه شب
در زير سيگاري كنار تخت حل شوي
و براي ابد در خاموشي يك زير سيگاري نفس بكشي
اما اگر دلش را نداري
كه صداي پرنده اي شوي
يا سكوت يك زير سيگاري
پس با همين اندام مسخره و دهان تاريك
آنقدر
حرف بزن كه
بميري
.

.


آذر هشتادو هشت
افشار رئوف
رشت

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

چگونه ...بخوانیم شنبه دهم مرداد 1388 12:5
چگونه ... بخوانيم ؟

.

چگونه ويتگنشتاين بخوانيم

چگونه سارتر بخوانيم

چگونه فرويد بخوانيم

چگونه هايدگر بخوانيم

چگونه ماركس بخوانيم

چگونه هيتلر بخوانيم

چگونه كيركگارد بخوانيم

چگونه كتاب مقدي بخوانيم

چگونه شكسژير بخوانيم

چگونه نيچه بخوانيم

هرجور كه حساب كنيد به نفع آدم است كه اين مجموعه كتابها را بخواند ،‌ نشر فرهنگ صبا كه گويي  به تازگي وارد عرصه نشر شده  با  مجموعه كتابهاي چگونه ... بخوانيم ، ‌بدجوراز علاقمندان به فلسفه و حوزه انديشه دلبري كرده است .

اين مجموعه تاكنون شامل ده عنوان شده  و  از مزيتهاي آن مختصر و مفيد بودن آن ،‌ تازگي آن ( تاريخ نشركتابها اصولن  در 5 سال اخير است )

قيمت مناسب ، و ساده نويسي آنها ست كه طيف مخاطبان اين مجموعه را گسترده تر مي كند. از نکات دیگری که این کتاب ها را خوادنی می کند این است که در این مجموعه کتابها به جای آنکه مثل روال معمول شامل گردآوری جملات و قطعات متفکران باشد شامل راهها و سرنخهایی برای راه بردن به اندیشه متفکران است .
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

یه جایی هست که از زور تنهایی همه رو دوست داری یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 19:6

آخ منو از این نومیدی سیاه بکش بیرون

آخ منو از چنگ ِ من ِ بیچاره ام بکش بیرون

یه پیرهن گلی برام بیار که تنم کنم

اين بلاها حقت بود سرت بياد

حقت بود

حقت بود

.

قسمتی از شعر ((شِکوه‌ي پرل مي‌ليPEARL MAY LEE)) / ترجمه احمد شاملو/ از كتاب همچون كوچه اي بي انتها

.

یه جایی هست که  دیگه دچار حالای بد نمی شی ، یه جایی هست که دیگه نمی گی : حس می کنم دارم می ریزم پایین ، یه جایی حس که همه چیز سفت و واقعی یه ، یه جایی هست که دیگه نمی گی دارم می ریزم پایین ، می ریزی پایین

یه جایی هست که چایی اول صبح هم دیگه راحت از گلوی آدم پایین نمی ره

یه جایی هست که همه ی آدمهای تووی خیابونا برات بزرگ و مهم می شن ، وقتی از کنارت رد می شن ، توو  یه لحظه تمام زندگیشون رو می بینی ، می بینی که از کجا دارن می یان ، می بینی که دیشب چه جوری خوابیدن و پتو رو تا کجا رو خودشون کشیدن ، می بینی که کجا دارن می رن ، می بینی که وقتی دروغ می گن چشماشون چه شکلی می شه ، می بینی که چه جوری عشقبازی می کنن ، می بینی که دهنشون چه شکلی می شه وقتی توو تنهایی گریه می کنن

یه جای بدی هست که دیگه فقط خودت نیستی و باید رو نوک پات بلند شی تا بتونی از زیر این مایع لزجی که تموم دنیات رو پر کرده دهان و دماغت رو  بیرون بیاری و یه نفس بکشی

یه جایی هست که از زور تنهایی همه رو دوست داری

یه جایی هست که یهو خودت رو نگاه می کنی و می بینی روحت سرجاش نیست ، می بینی واسه هیچی نمی تونی اسم بزاری ، می بینی هیچی رو نمی تونی صدا کنی ، می بینی یه کولاژ مسخره ای از آدمها و زندگی هایی که یاهاشون قاطی شدی ، آدمها و زندگی هایی که بغل شون کردی

یه جایی هست که می بینی دیگه حتی یادت نمی یاد چند وقت پیش بوده که برای آخرین بار کسی را با تمام سلولات می خواستی و فراموشش کردی ، فراموش می کنی که درست توو همون لحظه اتفاق افتاد ، همون لحظه ای که پشت کردی بهش و دور شدی یه هو مثل اینکه از بلندی پریده باشی توی دلت یه هو خالی شد انگار که باد پیچیده باشه توو یه دالون  ِ تاریک و هرگز نفهمیدی این یعنی چی

تا اینکه رسیدی به اینجا ، جایی که دیگه هیچی عوض نمی شه ، خوب نمی شه ، آروم نمی شه

یه جایی که  از ترس نمی تونی  حتی  اسمش رو بگی یهش می گی : یه جایی  اما دیگران اسمش رو می گن چه بخوای چه نخوای بهش می گن :جهنم

 

 

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

مابقی تاریخ و جهان مال سیاستمدارها سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 17:58
نیمی از سه شنبه مال تو

از صیح علی الطلوع

تا یک دقیقه پیش از

سردردِ سه و بیست دقیقه ی بعد از ظهر

و نیمی از این کافه ی تاریک

نیمه ی شیرن اش

از در تا نیمی از این میز

که آرنجت را به آن تکیه داده ای

 

 

نیمه ی تلخ اش

از من تا پشت بار

که پر از بوی قهوه است

مال من

این سردرد نکبتی عزیز هم مال من

این سردرد نکبتی عزیز که عجیب بوی تو را می دهد

و همه ی این دردسرها هم

که زیر سر  توست

 

بجنب

سرت را پیش بیاور

از این مرز نامرئی

که میز را به دو نیم کرده است

رد شو

می خواهم این ژلوفن خوشرنگ را

باگونه های تو ببلعم

شاید ده دقیقه ی دیگر

همه چیز تمام شود

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |


( هشتاد و نه نخ سیگار را روی روحم خاموش کرده اند )
به آنها که خوشبختند چون می توانند با خیال راحت خودشان را بکشند
.
من خیلی چیزها و کارها را بلد نیستم ، مثلن بلد نیستم درست و حسابی خیار پوست بگیرم
بلد نیستم وقتی حالم خراب است هشتادو نه نخ سیگار بکشم
بلد نیستم خودم را شکنجه کنم
بلد نیستم به دیگرانی که حتی روزی دوستم داشته اند ،حتی روزی ، فکر نکنم
وقتی مادرم را می بینم که در لباس سیاه بر گور من چطور گریه می کند نمی توانم خودم را بکشم
دست خودم که نیست نمی توانم
من بلد نیستم منصرفتان کنم
متاسفم اگر تصمیم گرفته اید خودتان را بکشید من بلد نیستم منصرفتان کنم ، اصلن به من چه ؟!
فقط خدا کند وقتی اعلامیه تان را دیدم از دوستان من نباشید فقط خدا کند من و شمایی که خوشبخت بوده اید چون توانسته اید خودتان را بکشید ،هیچ لحظه ی قشنگی توی این دنیای لعنتی با هم نداشته بوده باشیم ، فقط خدا کند من دوستتان نداشته باشم ، فقط خدا کند اگر عزیز من بوده اید پیش از آنکه بمیرم نفهمم مرده اید ، مثلن فراموشتان کنم که نمی کنم ، یا باور کنم که از این شهر رفته اید یا هر چیزدگیری اما خدا کند نفهمم که مرده اید
.
مدها و عتیقه ها همیشه محترم اند کسی به ریششان نمی خندد اما اشیاء پیش از آنکه عتیقه شوند چند سالی مضحکه ی خاص و عام می شوند ، مثل لباسهای ده بیست سال پیش یا مبلمان بیست سی سال پیش. می توانید به من بخندید ، من هرگز مد نبوده ام و هنوز خیلی مانده تا عتیقه شوم ،
چیز فرسوده ای هستم دور از نگاه شما و شما هیچ نمی دانید که اشیای فرسوده ی جهان چقدر مطمئن و آرام اند ، من و باقی اشیای فرسوده ی جهان ، من و باقی اشیای منقلب جهان ،
بی رنگ و رو ، مچاله ، از ریخت افتاده و آرامیم یک گیلاس بلند مشروب را تصور کنید
شما که زبا ن اشیاء را نمی فهمید ، نمی دانید ، اما کافی است توی چشمهای اش نگاه کنید و ببینید چه اضطراب و تشویشی دارد یک گیلاس بلند . اما
اما وقتی شکست ، وقتی به جمع اشیای فرسوده و بدرد نخور جهان پیوست دیگر شکل نهایی و مطمئن اش را پیداکرده است . آرام و آسوده و مطمئن ، مثل شهیدی که زیباترین لبخند جهان را بر لب دارد و بخواب رفته است .
.
حرف دیگری نمانده است می توانید بروید هشتاد و نه نخ سیگارتان را بکشید و رستگار شوید
بعد در سردرد و نشئه و سم ، به ریش همه ی آنها که دوستتان دارند بخندید و تیغ را روی گلوی زندگی بکشید ، دنیا خیلی زودتر از آنکه فکر کنید فراموشتان خواهد کرد ، باور کنید زمین وزن ناچیز شما را همیشه در محاسباتش گرد کرده است ، خیالتان راحت باشد همیشه چند نفری هستند که بحساب نیامده باشند ، نه ، اشتباه نکنید منظورم شما نبودید ، منظورم آنهایی هستند که دوستتان داشته اند و هرگز بحساب نیامده اند .
ما هم یاد می گیریم که شما را در سنگی سیاه ببینیم هر پنجشنبه چد دقیقه ای گپ بزنیم و تمام .
بعد هم کم کم شما دور می شوید ما هم دور می شویم ، زندگی کار خودش را بهتر از من و شما بلد است .اما ای کاش می توانستید یک لحظه هم که شده به اتاق فکر کنید ، به اشیای کوچکتان ، به زیر سیگاری و لیوان ، به پرده ، به میز ، به صندلی که دلش برای سنگینی عزیز شما تنگ می شود ، به تخت که آغوش گشوده اش بی مصرف می شود بدون شما ، به پتو که گرمش می شود بی تن سرد شما ، که تب می کند ، بالا می آورد تمام آن خوابها را ، به بالش سفیدی که خوابش نمی برد بدون شما تا می آید بخوابد هی بوی موهای شما می پیچد توی کله اش بیدار می شود .
به اشیا فکر کنید ،اشیا که مثل آدمها روح ندارند که فراموش کنند وآنقدر تنها و خاموش اند که جز شاعران و مجانین هیچکس زاری شان را نمی بیند .
به اشیا فکر کنید ، یک لحظه لطفن ،
نمی کنید
شما آنقدر خوشبختید که می توانید با خیال راحت خودتان را بکشید و ما را با هشتاد و نه نخ سیگاری که توی مغزمان دود کرده اید مسموم و تنها رها کنید تا شبیه عقرب زده ها کمی توی این دنیا راه برویم و بعد سیاهی برویم ، بیافتیم گوشه دنیا و بالا بیاوریم
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

از دهان بزرگ خودم بیزارم دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 22:49

از دهان بزرگم بیزارم و دهان کوچک ترا دوست دارم
این را امروز صبح فهمیدم ، هرگز فکر نمی کردم دهان بزرگ بتواند اینقدر باعث اندوه شود و روز آدم را سیاه کند . یک لقمه ی کوچک یرای خودم گرفتم خیلی کوچک از همان ها که تو برای من می گرفتی ومن کلی می خندیدم که : (( مگه من گنجیشکم ))
و تو کف دستت را می آوردی جلوی صورتم :
(( تو گنجیشک منی عسیسم ، گنجیشک جون بیا دون بخور ))
و من هی نوک دماغ ام را که مثلن نوکم بود می زدم به کف دستت و آن مثلن دانه ها را برمی داشتم و خوشبخت ترین گنجشک جهان بودم و این قصه بارها به این ختم می شد که چای من سرد شود و ما مثل گنجشکها هی سرمان را زیر پر هم فرو کنیم و من دیر سر کار برسم .
.
نه ، این تصاویر چیزی از اندوه من کم نمی کند که هیچ ، بیچاره ترم هم می کند .
حق با تو بود فکر می کنم باز هم در مورد تو اشتباه کردم ، حضور تو سنگین تر از آن بود که فکر می کردم سنگین و چسبناکی مثل گل ، گلی که کف رودخانه پا سفت کرده و تکان نمی خورد ، گلی که آدم را خدا از آن سرشته است
لحظه ها مثل نهرهای کوچک از روی تو می گذرند و رنگ تو را می گیرند گل آلود می شوند و به من می رسند
می ترسم
حضور تو همه جا هست ، چشمهای ام را بسته ام ، می ترسم به در و دیوار دست بکشم می ترسم مسموم شوم و بمیرم
تو پیش از من به تمام جهان دست کشیده ای به همه ی این اشیا نگاه کرده ای و سم ات را پاشیده ای بر آنها ، از همان سم ها که فوری آدم را فلج می کند
از همان سم ها که وقتی در تاریکی گردنم را گاز می گرفتی حس اش می کردم ، سرب داغ را حس می کردم که توی رگهای ام خون را پس می زد و پیش می رفت
می ترسم به جهانی که تو به آن نگاه کرده ای نگاه کنم می دانم چشمهای ام را که باز کنم سنگ می شوم و دیگر تو نیستی ، تا بعد از اینکه مسموم ام کردی و کشتی ، بعد از اینکه سنگ ام کردی ، با یک بوسه زنده ام کنی ، نرم ام کنی
.
آخرین تویی که دارد توی این خانه پرسه می زند این است :
ساعت 6:45 صبح است ( تقریبن ) من نشسته ام پشت میز کوچک توی آشپزخانه دارم نان و کره پنیر همیشگی را می خورم ، ناگهان می پری توی آشپزخانه ، پیراهن مرا پوشیده ای تا روی ران ات را پوشانده سایه روشن تن ات از زیر پیراهن من خون ام را صدا می کند ، به پیراهن ام حسودی ام می شود ،چاقو را برمی داری می آیی طرف من ، می گذاری روی سینه ام چاقو را و می گویی : ( نا مرد دل ات اومد من برات لقمه نگیرم )
من نوک دماغ ام را می زنم به تن ات و می گویم : ( جیک جیک جیک جیک )
.
بیست و هفتم تیرماه هشتادو شش
رشت / یک صبح بارانی
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

سه نقطه جمعه بیست و سوم اسفند 1387 14:57

هر روز صبح كه بيدار مي شوم

يكي از گلدان ها كم است

بر لبه ي پنجره ي خاك گرفته

آفتاب خسته ي  آخر اسفند

دنبال چيزي مي گردد

دنبال چيزي مي گردد

باران .....است

كبوتر غمگين ....نداشت

امروز از ....خودم 

نه

هيچ كلمه ي مناسبي

براي پركردن جاي خالي ندارم

درتمام سطرها جاي خالي تكرار مي شود

و همه سطرها كمرنگ مي شوند آرام آرام

چيزي كه نيست تكرار مي شود

جاي خالي دوشنبه درتقويم

جاي خالي دندان در صورت خيابان خوابها

صندلي خالي روبروي مردي كه سرريز مي شود

خسته از خواب بر مي خيزيم

اما خسته نمي شويم

با دهان خشك

با چشمهاي نيمه باز پف كرده

به لبه پنجره نگاه مي كنيم

مثل ديروز

چيزي كم است

درتمام سطرها كلمه اي كم است

و هيچكس زبان هيچكس را نمي فهمد

.

افشار رئوف

اسفند 87

رشت

 

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 3:32
 

((     .   .   .      ))


اصلن فرض كن

نه بزرگ است

نه لبريزاست

نه بي انتهاست

فرض كن

به قدر همين ليوان كوچك آب است

كافي است

.

فرض كن

نيمه شب

نفس زنان

از كابوس برمي خيزي

و بالاي سرت است

مي نوشي اش و به خواب مي روي 

.

اگرنباشد

باسر درد عصر جمعه چه مي كني

اگرنباشد

همه چيز

استامينوفن تلخي مي شود

كه ذره ذره

پايين مي رود

به قدرهمين ليوان كوچك است

و

كافي است


.

افشار رئوف

دوشنبه/پانزدهم بهمن هشتادو هفت / رشت

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

ما بلند می شویم دیوارها کوتاه می آیند چهارشنبه دوم بهمن 1387 0:39
سیگار نداشتم

تنهایی نداشتم

خیابان خیسی نبود

این شعر را با دستهای خالی نوشتم

در تاریکی و

بر نوک پا

دوستت دارم

تا پرستوها بیدار نشوند

به آرامی دوستت دارم

پرستوها

خسته

از سرزمین های سرد رسیده اند

آهسته دوستم بدار

بر نوک پا

بلند شو

و آنسوی دیوار را ببین

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

هااااا سه شنبه دهم دی 1387 21:47
تکه تکه کن خودت را


و روی میز بریز


از نو بچین


و شکل تازه خود باش


کلاه و شالگردن یادت نرود


طول می کشد
طول می کشد و تنهایی پر از خیابانهای یخ زده است

طول می کشد

دیرمی شود

ردیف ماشینهای سررفته توی ترافیک

یعنی هیچکس سروقت نمی رسد



توی شالگردن خودت هاااا کن

با خودت گرم شو




هیچکس تنها نیست


ناخوانا ترین نقش مایه ها

در تاریکترین غارها نیز

روزی خوانده می شوند

فقط طول می کشد

و این ترافیک ِ سنگین ِ سیاه

چقدر شبیه بغض ِ کسی است

که سرش راتوی شالگردنش فرو کرده

.

افشاررئوف

دی ماه هشتادوهفت

رشت
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

نفس بکش شنبه بیست و سوم آذر 1387 19:55
نفس بکش افشار

نفس بکش

دندانهایت را به هم بفشار

بزا

شعری را که ادامه ی توست

غرق خون

در کاغذی سفید بپیچ و

درآغوشش بگیر

.

نفس بکش

نفس بکش افشار

حالا که تنهایی گلوگیرشده

خودت را از پاآوزیران کن

و با کف دست

بین دو کتفت بزن

تا نفس بکشی

زنده بمانی

بزرگ شوی

تقصیر هیچکس نیست

دنیای کوچکی است

مثل لباسهای بچگی مان

بزرگ می شویم

و دنیا تنگ می شود .



نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

سرگذشت هکلبری فین سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 21:54

همه ادبیات جدید امریکا از یک کتاب مارک تواین سرچشمه گرفته و آن هکلبری فین است... و بهترین کتابی است که ما در دست داریم

 

این جمله ی معروف را ارنست همینگوی در مورد هکلبری فین گفته است و همین جمله و علاقه ی عجیبی که به همینگوی دارم باعث شد که یکی از جذابترین و فوق العاده ترین رمانهای عمرم را بخوانم و بعدش هم کلی به خودم ناسزا بگویم که چرا زودتر هک فین را نخوانده ام پیشنهاد من به شما این است که این رمان را درلیست رمانهایی که قبل ازاینکه بمیرید باید بخوانید قراردهید.

 

رمان از زبان قهرمان داستان که هک فین است (اول شخص) روایت می شود ، پسر بچه ای که پدری دائم الخمر دارد و به حال خود رها شده و تربیت مناسبی ندارد توسط خانواده ای نیکوکار به فرزندی قبول شده است اما پس ازمدتی توسط پدر از خانواده ی جدیدش دور می شود و این آغازماجراها ی هک فین است ترجیح می دهم ازباقی داستان چیزی نگویم هرچند ممکن است ازطریق تلویزیون در سالهای دور کارتون یا فیلم اش را دیده باشید اما عقیده ی شخصی من این است که هرگز سینما و تلویزیون نمی تواند همه ی زوایای یک شاهکار ادبی را نشان دهد ، یکی ازجالبترین نکات این اثر روایت شدن اثر از زاویه دید یک پسر بچه با مختصات و مشخصات هک فین است که همین امر باعث می شود نویسنده بتواند به هجو بشریت بپردازد

 

نگاه هک فین  به دنیا نگاهی کودکانه و پاک است و از طرفی طنزی فوق العاده که دربسیاری مواقع باعث می شود باصدای بلند بخندید یادتان باشد در حضوردیگران و مکان های عمومی از خواندن این کتاب خود داری کنید چون یکهو می زنید زیر خنده و آنوقت است که به عقل شما شک می کنند

 

نکته جالب دیگر در مورد این رمان این است که این رمان بخاطر دهن کجی ای که به ادبیات پاستوریزه و بهداشتی کودکان کرده است تا مدتها اجازه ورود به کتابخانه ها را نداشته است . مارک توین که خود طنز پرداز و هجو کننده ی زبر دستی است در این شاهکار تا آنجا که می توانسته به هجو بشریت و زندگی و اصول تربیتی آن دوره پرداخته است جمله ها و سطرهای در این اثر وجود دارد که بی نظیر است و فکر می کنم هرگز از ذهن مخاطب پاک نمی شوند پیش از آنکه با هم چند سطری ازاین رمان را بخوانیم به دو نکته ی دیگر اشاره می کنم اول ازهمه بد نیست که در مورد مارک توین توضیحی کوتاهی بدهم :

 

ساموئل لنگهورن کلمنز نام کامل همان مردی است که او را مارک توین می شناسیم او در فلوریدا زاده شد پدرش مردی لامذهب و مادرش زنی بشدت با ایمان بود ازکودکی عاشق ماجراجویی بود و بعد ازینکه پدرش مرد در دوازده سالگی تحصیل را رها کرد و به ترتیب کارگر چاپخانه ، راننده کشتی بخار و سرباز داوطلب و جوینده ی طلا شد پس ازسفرهای متعدد و ماجراجویی های فراوان به روزنامه نگاری روی آورد و سبک فکاهی را برگزید در همین هنگام نام مستعار مارک توین را انتخاب کرد که این نام اصطلاحی در دریا نوردی بود. مارک توین در 1870 یک ازداوج عیجب غریب می کند او عاشق عکس یکی ازدوستان بردارش می شود و با او ازدواج می کند . مارک تواین سالهای آخر زندگی را با شهرت و افتخار گذراند او را بیشتر داستان پرداز عجایب می دانند. اشخاص داستانهایش افرادی فراموش ­نشدنی اند .

 

دوم اینکه باید ازترجمه خوب نجف دریا بندری تشکر کرد من این آقا را  عجیب دوست دارم چون چندتا ازفراموش نشدنی ترین رمانهای عمرم را با ترجمه ایشان خوانده ام .و اما رمان :

 

رما ن با این عبارت در صفحه ی  قبل ازفصل یک  آغاز می شود :

 

هرکس بخواهد موضوع این داستان را پیدا کند تعقیب می شود ، هرکس بخواهد نتیجه ی آخلاقی آن را پیدا کند تبعید می شد هرکس بخواهد نقشه ی آن را پیدا کند تیر باران می شود

 

.

 

سرگذشت هکلبری فین

 

نویسنده : مارک توین

 

مترجم : نجف دریابندری

 

انتشارات خوارزمی / چاپ سوم / شهریور 1380

 

بخش سوم / صفحات 46 و 47

 

بله ، فردا صبحش میس واتسون سر لباسها حسابی دعوام کرد ، اما خود بیوهه چیزی نگفت ، فقط گل و روغن را ازلباسهام پاک کرد و چنان قیافه ی ماتمزده ای گرفت که من پیش خودم گفتم مدتی هم با ادب باشم ، اگر بتوانم . بعد خانم واتسون مرا برداشت برد توی نمازخانه و دعا خواند ، ولی دعایش نتیجه ای نداشت .به من گفت اگر هرروز دعا بخوانم هرچه دلم بخواهد گیرم می آید .امااینجور نشد .من دعا خواندم.یک بار یک ریسمان ماهیگیری گیرم آمد ، ولی قلاب نداشت. ریسمان بدون قلاب چه فایده ای دارد ؟ سه چهار بارهم برای قلاب دعا خواندم ولی فایده ای نکرد .بالاخره یک روز ازمیس واتسون خواهش کردم به جای من دعا بخواند ، ولی گفت عجب خری هستی . من هم هرچه فکر کردم نفهمیدم چرا خرم .

یک بار رفتم میان درختها نشستم و خوب فکرش را کردم .با خودم گفتم اگر راست است که هر کس هرچه دلش خواست با دعا گیرش می آید پس چرا کشیش وین پولی را که تو معامله ی گوشت ضرر کرد دوباره گیر نمی آورد ؟ چرا بیوهه انفیه دان نقره اش را که گم کرده پیدا نمی شود؟ چرا میس واتسون چاق نمی شود؟ با خودم گفتم نه همه اش حرف است .رفتم به بیوهه هم گفتم .گفت چیزی که آدم با دعا گیر می آورد اجرمعنوی است .دیدم هیچ سر در نمی آورم ، ولی بیوهه برایم گفت که منظورش چیست –یعنی من باید به مردم کمک کنم و همیشه مواظب مردم باشم ،هیچ وفت هم به فکر خودم نباشم ، این طور که فهمیدم میس واتسون هم جزء مردم حساب می شد.رفتم توی درختها و مدت درازی خوب این حرف را توی مغزخودم چرخاندم ، ولی دیدم هیچ فایده ای توی این حرف نیست – همه ی فایده اش به مردم می رسد ، این بود که بالاخره گفتم بیخود سر خودت را با این حرفها درد نیار، بینداز دور .بعضی وقتها بیوهه مرا می برد یک گوشه ای جوری درباره تقدی الهی حرف می زد که دهن آدم آب می افتاد ، اما روز بعد یکهو میس واتسون می آمد و کار را پاک خراب می کرد .گفتم لابد دو تا تقدیر داریم ، تقدیر بیوهه خیلی بهتر به مزاج آدم می سازد ، اما اگر گیر تقدیر میس واتسون افتادی وای به حالت .
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

با چشمهای بسته چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 10:28
وقتی تو پشت می کنی به دریا

دریا هنوز هم دریاست

نبند چشمهای ات را

دنیا با چشمهای بسته ی تو  تاریک نمی شود

و دریا هنوز هم دریاست

گاهی به باران فکر کن

حتی کوه

با اندام سنگی اش

خورشید را به سینه می چسباند

لالایی می خواند

می خواباند

گاهی به باران فکر کن

که بر همه ی سقفها می بارد

بر همه ی چترها

و بارانی ها

سر می خورد

و به فاضلابها سرازیر می شود

گاهی به مهربانی لجن مال باران فکر کن

خطوط خشک درختان

دروغ می گویند

تو مهربان منی

هنوز هم

کجای خانه پنهان شده ای

که پیدای ات نمی کنم

می ترسم اشک بریزم و ببینی

من هنوز هم

همان پسر بچه ی کوچکم

که زمین می خورد

و بلند می شد

بی آنکه کسی اشکش را ببیند

خطوط خشک درختان دروغ می گویند

من هرگز بزرگ نمی شوم

و مثل آدم بزرگها

باور نمی کنم

هرچه را که می بینم

خطوط خشک درختان دروغ می گویند

هنوز اول خرداد است

و برف برف نیست

رویاهای من است که آب نمی شود

.

 

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

دلتنگی دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 20:25

شاید شیوه ی زندگی من شیوه ی احمقانه ای است ، اما باور کنیدعاشقانه دوست اش دارم

.

دلتنگی

.

دل تنگی

.

دل تن گی

.

دل ت ن گی

.

این کلمه ی لعنتی سمج ، این کلمه ی چسبانک عزیز می تواند همینطور ادامه پیدا کند ، تما می ندارد

دیشب به این فکر می کردم که چطور مکان ها و اجسام صلب تبدیل به تندیس های عاشقانه و آرام می

شوند ، که آدم را دلتنگ می کنند ، خیابان ها و کوچه ها و خانه ها و اثاثیه و . و .

اینها چطور می توانند زمان را درست به همان شکل در خود نگه دارند ، به همان تا ز گی

چرا باد نمی کنند و نمی ترکند این خیابان ها که پر از لحظه های من هستند ، ساعت های من ،

روزها و ساعت ها و لحظه ها ی رفته در آنها نشسته اند روی صندلی راحتی تاب می خورند کنار شومینه ای که همیشه گرم است ،

نشسته اند آنجا و منتظر من هستند که بر می گردم ، که همیشه بر می گردم .

در یکی از همین خیابانها دیشب قدم می زدم که ناگهان دیدم دارم آن کلمه را تکرار می کنم : دلتنگی ، 

لابد هزار آدم دیگر هم مثل من در همین خیابانها و کوجه ها و خانه ها ، دره مین مکان ها ی مثل همه ی مکان ها ی دیگر ، لحظه هایی را داشته اند که حالا دلتنگ اش شوند

زندگی هایی کوچک وبازیگوش درون ِ این زندگی بزرگ تکراری .

بله گمان می کنم همین باشد ، داستانهای کوچک در پیکره ی یک داستان بزرگ ، روایتهایی فرعی دلبخواهی ، شاخ و بالهای بی جهت مجنون.

چه کسی داستانهای هزار و یک شب ، تریسترام شندی ، صد سال تنهایی ،دن کیشوت ، اگر شبی از شب های زمستان مسافری و داستانهای دیگری از این دست را بخواند و نداند که چطور داستانهای کوچک فرعی دست آدم را می گیرند و با خود می برند به جاهای قشنگ ِ دور ، جاهای دور ِ قشنگ

جاهای دور

دور شدن

چه حس عجیبی دارد این کلمه ، چه فعل مجنونی در آن می دود .

برای آدمی مثل من که مدام دارد می رود ، زمان مفهوم خود را از دست می دهد ، زمان چیز دیگری می شود ، کارهای تازه ای می کند مثلن نمی گذرد ، می ایستد ، نگاه می کند ، می نشیند ، آواز می خواند ، به خواب می رود ، در مکان های دنج و کم نووری که داستانهای فرعی و زندگی های کوچک من در آنها جاری است ، در کافه ها ، در خیابان های شبانه،در خانه های کوچک اجاره ای ، در کوچه های تاریکی که به رودخانه های سیاه شهر ختم می شوند ، پای تیر برق جایی که هرشب زباله ها اجتماع می کنند و از عمر رفته حرف می زنند .

چرا من پیر نمی شوم ، اصلن پیر شدن چه شکلی است نکند همین است که دارد در من اتفاق می افتد ، دارم بدجور انباشته می شوم ،

همه ی روزها تا امروز ، همه ی لحظه ها تا همین لحظه ، همی با هم در من نفس می کشند ، حرف می زنند ، آواز می خوانند ، همه با هم در من در رفت و آمدند .

اینجا چقدر شلوغ است

اینجا چقدر شلوغ است ، باید بروم ، دور شوم ، به سمت سکوت ، به جایی آرام ، به دریا ، که صدای هیچ غریقی را به ساحل نمی رساند 
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

کسی که می شود حدث اش زد شنبه شانزدهم شهریور 1387 23:5

برای برگها می نویسم و فکر می کنم جز برگها و بارانی که بر برگها فرو می افتد راه دیگری برای رستگاری نیست  ‌، شنبه را با تمام خستگی اش برای نخستین بار به خودم تقدیم می کنم ،‌ چقدر خوب است گاهی آدم چیزهایی کوچکی مثلن یک روز عمرش  را به خودش تقدیم کند امشب ناگهان بارن گرفت چقدر باران ناگهانی  تابستان خوبتر و عزیزتر ازبارانهای بی پایان پاییز است  تمام روز را زیر آفتاب و خستگی له شدم و شب باران گرفت بارن گرفتو یادم آورد که هنوز زنده ام،‌بعضی لحظه ها عجیب عمیقند آنقدر عمیق که آدم می ترسد سرش را توی آ نها بکند و نگاهشان کند  ،‌دره ها همیشه یک دنیا حرف نگفته دارند همیشه تشنه اند و رودها با آبهای سرد و بی پایانشان بی اعتنا به دره ها فقط به دریا فکر می کنند با تمام وزن و سرماشان از دره ها می گذرند و گوش نمی کنند ، دره ها همیشه یک دنیا حرف نگفته دارند شاید به همین خاطر است که وقتی به عمق شان نگاه می کنیم می ترسیم ، انگار کسی ما را به آن عمق ندیده دعوت می کند به سقوط  و ما می ترسیم

می ترسیم از یک دنیا حرف نگفته و ترجیح می دهیم صدایی نباشد

دلم یک لبخند و انسانی آشنا می خواهد کسی که بشود حتی در تاریکی حتی بدون چشم و نگاه  حدث اش زد

دلم می خواهد وقتی نشسته ام و فکر می کنم ناگهان دستی چشمهای ام را بپوشاند و من حدس اش بزنم بی آنکه لمس اش کنم دلم یک لبخند بزرگ و اقعی می خواهد نه دو لبخند بزرگ واقعی یکی برای من دیگری برای دوستی که از دستهای اش بشود حدث اش زد
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

مثل دود و دوست دارم پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 17:2
بعضی چیزهای بی ربط هستند که عجیب شبیه همند . مثل دود و دوستت دارم

صدای ویلن سل و چشمهای خیس معشوقه ای که رها نمی کند خوابهای مرا

مثل ردیف درختهای خیابان و روزی که مرا به گورستان خواهند برد

مثل ضربان قلب گنجشکی که سالها پیش پدر توی  دستم گذاشت تا رها کنم و چشمهای من وقتی که ازتنهایی سردم می شود

مثل دختری که ناگهان خود را به آغوش من پرت می کند و بادکنکی که توی دستهای کودکی ام بی خداحافظ می ترکد و محو می شود

مثل سگ های له شده در جاده ی رشت- لاهیجان  و هیچ

.

هر شب یک ساعت تمام در حیاط می نشینم و با درخت گلابی حیاط حرف می زنم و باد و برگها جویده جویده جملاتی می گویند که تنها من می فهمم با برگها سر تکان می دهم افسوس می خورم و در انتظار سقوط تاب می خورم روی دستهای مرگ و زندگی

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

ایستاده ام سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 13:58

اينجا بادها ايستاده اند

با چشمهاي وغ زده مرا نگاه مي كنند

هوا تكان نمي خورد

و هر سيگاري كه دود مي كنم

مي ايستد دربرابرم

شبيه موهاي تو مي شود

چقدر صداي تو تاريك است

چقدر صداي تو ساكت است

كوچك است

اتاقك كوچك اعتراف

كه روح مرا به گفتن وا مي دارد

ببين چگونه درهم مي ريزد

چگونه جمع مي شوند ياخته هايم

من در مرگي مذاب شناورم

از آسمان و ابرهاي تكراري اش

از روزهاي آفتابي درخشان

كه پله هاي مرگ من اند

بالا نمي روم

پايين نمي آيم

من همين جا ايستاده ام

به مرگ بگوييد خودش بيايد

بگذاريد زندگي بگذرد

من ايستاده ام

روي حرف خودم

همان حرف قديمي

همان حرف هميشگي

در گودي حرف اول نام تو

نون

و دندانه هاي حروف نام تو

مي جوند

مي جوند مرا

شبها صداي جويده شدن مي آيد

و رگهاي ام به كله ام مي زنند

شهوتي عجيب به رگهاي ام پيدا كرده ام

و تيغ

تيغ ها بيخودم مي كنند

هر شب

خواب مي بينم

كلكسيونر پروانه ها شده ام

ديوانه

منظم

بي رحم

چه عشق ِ عوضي ِ آرامي

پر از بال پروانه ها

رنگ و رنگ و سكوت و سكوت

و پروازي هاج و واج

ميخكوب شده بر ديوار

 اينجا همه چيز ايستاده است

و من مرگم را خود برگزيده ام

سيگار و

سيگار و

سيگار

و سرطان ِ پنجاه و سه سالگي

رزوها مي نشينم

بر لبه زندگي ِ خودم

آهنگ هاي قديمي را سوت مي زنم

پاهايم را تكان مي دهم

و اين گودال را

با كلمات و سنگريزه پر مي كنم

و شبها

هر شب

درهم مي ريزد چهره ام

جمع مي شوند ياخته هايم

در مرگي مذاب شناورم

سبك تر از مرگم

و فرو نمي روم

 

.

دوشنبه

 بيستو يك مرداد هشتادو هفت

رشت

نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

به آدینا و شبنم و آزاده ی عزیز دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 10:49
 
نفرینی بی انتهاست تابستان ، مغاکی  که از عمق اش هیچ صدایی نمی اید ، چاهی به سوی هیچ ، هیچی شبیه چاه ،‌ دهانی گشوده است تابستان که یک یک عزیزانم را می بلعد ، چسبناک و مطعفن مثل لجن ،‌ وقیح مثل مگس
لجنزاری بی انتهاست تابستان و من حتم دارم که دیگر هیچ تابستانی را دوست نخواهم داشت . چه زود بزرگ شدیم و چه زود فصلی که عزیزترین فصل بود کریه ترین فصل شد عجوزه ای با دننانهای کرم خورده سیاه ، تابستان دهان گشوده ی قبری شد بی دندان و سیاه که یک یک عزیزانم را بلعید و تنها راها کرد ما را در آفتاب و تشنگی ...


نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

سندرم افشار رئوف یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 13:37
امروز یکی از دوستان قدیمی زنگ زد، شاعر است گفت گلویش چرک کرده و  درد دارد قبلن هم پیش دکتری رفته که سه تا پنی سیلین 800 به او فرو کرده است حتمن دکترش خیلی متاج بود با یک پنی سیلین یک میلیون و دویست قضیه حل می شد اما او سه تا نوشت که پول تزریقات بیشتر شود خوب م همه ی اینها را از چشم سیاستهای اقتصادی احمدی نزاد می بینم ٰ‌معاینه اش کردم گلوی اش متورم شده و چرکی است دوتا پنی سیلین هم من برای اش نوشتم تا فردا باید خوب شود
2
دوباره آمد با همان اوضلع هیچ تغییری نکرده بهش گفتم استریپ کوک هماگلوتامیک بتا است این که تو دچارش شده ای معمولن گفتن این چنینی جملاتی بیمار را ساکت می کند اما او مثا هم ی شاعرها که دهناشان را نمی شود بست گفت : حالا هر گویی که هست می میرم یا نه ؟
گفتم نه تو یک روز زیبایی بهاری وقتی داری در خیابان قدم می زنی و به آسمان زیبا نگاه می کنی یه کلاغ  پی پی  می کند توی دماغت و مثل نمرود خفه می شوی و میمیری
3
بیمار وارد دومین هفته ی بیماری شده است ، چند روز است که دیگر حرف نمی زند ،  تام نشانه ها موید این نکته هستند که با بیماری جدیدی سر و کار داریم من خیلی خوشحالم که این بیمار به تور من خورد  چون حتمن بعد از اینکه خوب شد یا مرد من معروف می شوم اما خدا کند بمیرد چون آنجوری بیشتر معروف می شوم مگر بخت چند بار در زندگی در  خانه ی آدم را می زند
4
رنگ و روی اش شبیه پیازی شده که دارند تفت می دهند آن هم با زرد جوبه ی فراوان  من مدام بهش امید می دهم بهش گفتم که تا فردا صبح حتمن خوب خوب شده است وا حرفی نزد چند روزی است که حرف نمی زندفقط سرش را تکان داد و رفت منتظرم فردا صبح شود ببینم چه شکلی می شود من عاشق کارهای تحقیقاتی هستم حیف که توی این مملکت کسی به تحقیقات اهمیت نمی دهد
5
.تمام شب را کار کردم و نشان های بیماری دوست شاعرم را نوشتم و عنوان مقاله ام را هم گذاشتم سندرم افشار رئوف .
نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |

قلب من ر مچ دست تو می تپد چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 13:0

می نویسم ، نوشتن پر ازسکوت است ، نوشتن یعنی اینکه هیچ تویی نیست که با او حرف بزنم

ساعت سه نیمه شب است بغضم را پیچیده ام درسفیدی ِ دود سیگار و سفیدی ِ کلاویه های پیانویی که هنوز بخاطر من گاهی آهنگی می نوازد

ساعت سه نیم شب است و من نمی دانم با دستهای ام چه کنم اگر معشوقه ای داشتم به جای نوشتن حتمن موهای اش را نوازش می کردم ، آنجا لابه لای موهای او حتمن کلمات زیباتری بخواب رفته اند.

جوان تر که بودم نوشتن بهتر بود انگار کلمات مهربانتر بودند می نوشتم و خوب می شدم لبخند می شدم آب می شدم ، نه از آن آبهایی که مثلن شمع آب می شود یا آدم برفی آب می شود ، نه ، آب می شدم ،خود ِ آب ، بی شکلی ِ شفافی می شدم که مادر زندگی است ، آب

اما من زنانی راکشته ام و ذهنم پر ازخون و گریه و بوسه است صدای شیه ی اسب می آید و باد کلمات نامفهوم وحشت آوری را در من می ریزد می ترسم من زنانی را کشته ام که رهایم نمی کنند

می ترسم ، از آینه ها میترسم در تمام آینه ها زنی دارد لبخند می زند زنی که رگ دست اش را بریده است در تمام خیابان ها رد خون اش را می بینم فرصت نشد که بگویم میخواستم در آغوش بگیرم اش و بگویم تیغ را نکش می خواستم بگویم تیغ را روی گلوی من نکش ، قلب من در مچ دست تو می تپد

هیچ کس بی آنکه پیر شود نمی میرد ، می بینم ات که چقدر پیر و درهم شکسته ای وقتی در بوسه های من لبخند می زدی و چشم چپت تنگ می شد می دیدم ات می دیدم ات که نزدیک مرگ ایستاده ای و بیشتر می بوسیدم ات مثل مادران سالهای جنگ که پسرانشان را پیش از رفتن سفت تر طولانی تر مفلوکانه تر می بوسیدند آدم وقتی کسی را از دست می دهد عاشقانه تر و مفلوکانه تر می بوسد یادت هست چطور می بوسیدم ات مثل باران اردیبهشت

هیچکس بی آنکه پیر شود نمی میرد، من بی آنکه بمیرم پیر شدم


نوشته شده توسط افشار  | لینک ثابت |